عباس بابایی - پیرمرد را به مقصد برسان

 

عباس بابایی - پیرمرد را به مقصد برسان

 

 

آقای شعبان حکمت و پدر خانم شهید بابایی

در سال 1342 به عنوان سپاهي دانش در يكي از روستاهاي اطراف قزوين خدمت مي كردم. به خاطر بد بودن راه، هر روز مجبور بودم مسافتي را با موتور طي كنم. عباس آن وقتها در كلاس اول دبيرستان درس مي خواند و از آنجايي كه علاقه زيادي به روستا و منظره هاي زيباي طبيعت داشت، يك روز هنگام رفتن به روستا، با اصرار از من خواست تا او را نيز با خود ببرم؛ من هم پذيرفتم. سوار بر موتور شديم و به راه افتاديم. در حالي كه نسيم سردي مي وزيد به چند كيلومتري روستاي مورد نظر رسيديم. پيرمردي با پاي پياده به سمت روستا در حال حركت بود. عباس از من خواست تا بايستم. لحظه اي با خود فكر كردم كه شايد حادثه اي رُخ داده؛ از اين رو خيلي فوري توقف كردم. عباس پياده شد و گفت: 

- دايي جان! اين پيرمرد خسته شده. شما او را سوار كنيد.من خودم پياده مي آيم. چون جاده سربالايي بود و موتور هم بيش از دو نفر ظرفيت نداشت، امكان سوار شدن عباس نبود. اتومبيل هم در آن جاده رفت و آمد نمي كرد و من مانده بودم كه عباس را چگونه تنها در جاده رها كنم. به عباس گفتم: 

- آهسته به دنبال ما بيا؛ من پيرمرد را به مقصد مي رسانم و بر مي گردم.  پيرمرد را سوار بر موتور كردم و در حالي كه نگران عباس بودم، به سرعت برگشتم تا او را بياورم؛ ولي او براي اينكه به من زحمت بازگشت ندهد، آنقدر دويده بود كه به نزديكيهاي روستا رسيده بود.

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

شهیدی که شب عروسی اش زیارت عاشورا خواند

 

شهیدی که شب عروسی اش زیارت عاشورا خواند

 

 

راوی : همسر شهید

 شب عروسی هنگام برگشتن از آتلیه علی آقا به من گفتند: اگر موافق باشید قبـل از رفتن پیش مهمانها اول برویم خانه خودمان و نمـازمان راباهم بخوانیم یک نمـاز دونفـره عاشقانه

و این هم درحالی بود که مرتب خانوادهامون به ایشان زنگ میزدند که چرا نمی آیید مهمانها منتظرند
من هم گفتم قبـول فقط جواب آنها با شما

 ایشان هم گفتند مشکلی نیست موبایلم را برای یک ساعت میگذارم روی بی صدا تامتوجه نشویم

 بعد باهم به خانه پرازمهرو محبتمان رفتیم و بعد از نمـاز📿 به پیشنهاد ایشان یک زیارت عاشورای دلچسب دونفره خواندیم

 بنای زندگیمان را با معنویت بنا کردیم وبه عقیده من این بهتـرین زیارت عاشورایی بود که تا حالا خوانده بودم

 ومن آن شب بیشتر به عمق اخلاص و معنویت همسرم پی بردم خواندن زیارت عاشورا کارهمیشگی ایشان بود و هرصبح وشام باتمام وجودش می خواند...

 و سفارششان هم به من همین بود که هیچ موقع خواندن زیارت عاشورا را فراموش نکن که من هرچه دارم از برکات همین است...

 حتی از سوریه هم که تماس میگرفتند مرتب این موضوع را یادآوری میکردند...


💚 شهید علی شاهسنایی

 

شهیدی که نصف حقوقش را خرج خیریه میکرد

 

شهیدی که نصف حقوقش را خرج خیریه میکرد

 

 

عباس نصفی از حقوق ماهانه‌اش را صرف امور خیریه می‌کرد. در واقع او بخشی از حقوقش را به دو خانواده‌ای می‌داد که یکی‌شان بیمار سرطانی و دیگری بچه یتیم داشتند.

 باقی حقوقش را هم بخشی صرف امور روزمره‌اش  و بخشی را خرج هیئات و مراسم مذهبی می‌کرد. در طول ماه شاید 20 روزش را روزه می‌گرفت و غذایی که محل کارش به او می‌دادند، به خانواده‌های مستمند می‌داد.

 یکبار که می‌خواست به مأموریت برود ، دو، سه غذا توی خانه گذاشت و به پدرمان گفت شما برای فلان خانواده ببر. بابا گفت من خجالت می‌کشم دو غذا دستم بگیرم و ببرم. اما عباس اصرار داشت که اگر کم هم باشد باید به مردم کمک کرد و باری از دوش کسی برداشت.

 راوی:خواهر شهید
💚 شهید عباس آسمیه

 

عباس بابایی - به هنگام تعزيه از اسب فرود آمد

 

عباس بابایی - به هنگام تعزيه از اسب فرود آمد

 

 

خانم اقدس بابايي

هر سال پدرم، حاج اسماعيل بابايي، با برگزاري مراسم تعزيه خواني در روزهاي محرم، ياد و خاطره اباعبدالله الحسين ـ عليه السلام ـ و ياوران آن حضرت را زنده نگاه مي داشت آن روزها عباس به خاطر ايفاي نقش و شركت در مراسم تعزيه در هر جاي ايران بود،‌ در شبهاي بيست و يكم ماه مبارك رمضان و دو روز تاسوعا و عاشورا خود را به قزوين مي رساند او از دوران كودكي، به فراخور حال، در نقشهاي گوناگوني ظاهر مي شد

به خاطر دارم، يك سال كه عباس جوان رشيدي بود، به او نقش يكي از اميران عرب داده شد مراسم تعزيه در يكي از ميدانهاي شهرستان قزوين برگزار مي شد همه بازيگران آماده اجراي تعزيه بودند طبل و شيپور نواخته شد جمعيت انبوهي براي تماشاي تعزيه در اطراف ميدان نشسته بودند زماني كوتاه از شروع تعزيه نگذشته بود كه نوبت به عباس رسيد او در حالي كه به جهت ضرورت نقشش لباس فاخري به تن كرده بود، كلاهخود ي بر سر داشت و سوار بر اسب بود، به صحنه وارد شد پس از اينكه به دور ميدان گشتي زد و فرياد هَلْ مِنْ مُبارِزْ برآورد، ناگهان از اسب فرود آمد، لگام اسب را به دست گرفت و در حالي كه پياده به دور ميدان حركت مي كرد، به خواندن تعزيه ادامه داد تماشاگران از حركت عباس شگفت زده شده بودند شخصي كه در نقش حريف عباس بازي مي كرد و بر اسب سوار بود با اشاره از پدرم پرسيد كه قضيه از چه قرار است مرحوم پدرم كه تعزيه گردان بود، فوري خود را به عباس رساند و به آرامي چيزي به او گفت بعدها شنيدم كه پدرم از او مي پرسد چرا از اسب پياده شده و مراسم تعزيه را از شتاب و حركت انداخته است عباس در پاسخ مي گويد

ـ براي لحظه اي غرور مرا گرفت و نمي توانستم تعزيه بخوانم اين نقش را از من بگير و به كس ديگري بده پدر مي گويد

ـ ولي تو نقش بازي نمي كني

اما او نمي پذيرد از آن پس عباس به اصرار خودش، هميشه ايفاگر نقش هايي بود كه از همه آسيب پذيرتر بودند او به هنگام اجراي تعزيه، با پاي برهنه و بدون جوراب در صحنه حاضر مي شد و زار زار مي‌گريست و اين حركت او تماشاچيان را به شدت تحت تأثير قرار مي داد

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

عباس بابایی - نماز شكر مي خواند

 

عباس بابایی - نماز شكر مي خواند

 

 

خانم اقدس بابايي

پدرم، مرحوم حاج اسماعيل بابايي، باغ كوچك انگوري در شهرستان قزوين داشت يك روز جهت برداشت محصول باغ، همراه خانواده به باغ رفته بوديم عباس كه در آن روزها نوجواني بيش نبود، با مشاهده خوشه انگور كه بر روي ساقه يكي از تاكها خودنمايي مي كرد، از پدرم خواست تا لحظه اي خوشه انگور را از ساقه اش جدا نكند در حالي كه همه از خواسته او شگفت زده شده بوديم، بي درنگ رفت، وضو گرفت و دو ركعت نماز شكر به جا آورد پس از لحظه اي به آرامي آن خوشه را چيد و در سبد گذاشت او به هنگام جدا كردن انگور از ساقه اش به ما گفت

ـ نگاه كنيد! خداوند چقدر زيبا و ديدني دانه هاي انگور را در كنار هم قرار داده است! بوته انگوري كه در زمستان خشك به نظر مي رسد در فصل بهار چهره‌اي سبز و شاداب به خود مي گيرد و ميوه آن به اين زيبايي رنگ آميزي مي شود اينجاست كه بايد به عظمت و قدرت خداوند بي همتا پي برد

اين عادت عباس بود كه هنگام خوردن انواع ميوه ها آنها را به دقت نگاه مي كرد و براي اين كارش توجيه زيبايي داشت او مي گفت

ـ ببينيد؛ ميوه ها انواع گوناگوني دارند؛ ترش، شيرين، تلخ و هر يك خاصيت هايي براي انسان دارند كه هنوز بشر از درك همه آنها ناتوان است پس ما بايد بر روي نعمتهاي الهي به طور عميق فكر كنيم و از آنها سطحي نگذريم

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

عباس بابایی - كارگري مي كرد و دستمزدش را به من مي داد

 

 

 

عباس بابایی - كارگري مي كرد و دستمزدش را به من مي داد

 

 

زهرا بابايي

پانزده ساله بودم، كه عباس پدرم را واداشت تا مرا به خانه بخت بفرستد گرچه در ابتدا تمايلي به ازدواج نداشتم؛ ولي عباس پيوسته مرا تشويق مي كرد و مي گفت من اين آقا را مي شناسم مرد با تقوا و بافضيلتي است مرد زندگي است با آن تعريفهايي كه عباس كرد قانع شدم و تن به ازدواج دادم

در روزهاي اول زندگي، از نظر مالي وضعيت مناسبي نداشتيم؛ به همين خاطر زندگي در شهر قزوين برايمان مشكل بود و ناگزير به يكي از روستاهاي اطراف قزوين مهاجرت كرديم عباس از اينكه مي ديد پس از ازدواج، من به روستايي دوردست رفته ام و از جمع خانواده دور افتاده‌ام، احساس گناه مي كرد؛ از اين رو با توجه به اينكه دانش آموز بود و درآمدي هم نداشت در بعد از ظهرها و روزهاي تعطيل كارگري مي كرد و با مزدي كه عايدش مي شد هر هفته سوغات و وسايل زندگي مي خريد و براي من مي آورد

اين كار عباس ادامه داشت تا سرانجام پس از دو سال دوباره به قزوين برگشتيم در آن روزها، تحصيلات عباس هم به پايان رسيده و به استخدام نيروي هوايي درآمده بود، از آن پس او ، هر ماه، درصدي از حقوقش را با اصرار به من مي داد؛ تا سرانجام به لطف خدا زندگي مان سامان گرفت و عباس از اينكه زندگي ما را خوب مي ديد، هميشه خدا را شكر مي كرد

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

 

عباس بابایی - داداش امپول زدن یادم بده

 

عباس بابایی - داداش امپول زدن یادم بده

 

 

 

جواد بابايي

پدرم، مرحوم حاج اسماعيل بابايي، سالها در سازمان بهداري قزوين كار مي كردند و در ضمن كارشان، تزريقات هم انجام مي دادند من هم از دوران نوجواني با معرفي پدرم، در داروخانه اي مشغول به كار شدم و براي رفاه حال همسايگانمان، مكاني را در منزل جهت تزريقات اختصاص دادم در آن زمان اُجرت تزريقات پنج ريال بود و چنانچه بر بستر بيمار حاضر مي شديم مزدمان ده ريال مي شد عباس، كه سه سال از من كوچكتر بود، هميشه به من مي گفت دادشي آمپول زدن را يادم بده

سرانجام با علاقه و پشتكاري كه داشت اين حرفه را بخوبي فرا گرفت

روزي متوجه شدم كه در حد قابل توجهي از تعداد مشتريانمان كاسته شده است علت را از عباس جويا شدم او چيزي نگفت روزها گذشت و من همچنان در جست و جوي پاسخ بودم؛ تا اينكه يك روز ديدم عباس پنهاني وسايل تزريقات را برداشت؛ دوچرخه‌اش را سوار شد و از خانه بيرون رفت كنجكاو شدم و او را تعقيب كردم كوچه به كوچه به دنبال رفتم؛ تا سرانجام دوچرخه‌اش را، چند كوچه آن طرف تر، در جلو يك خانه پيدا كردم خانه محقّر و كوچكي بود صاحبش را مي شناختم مردي فقير با چند سر عايله در آن خانه زندگي مي كرد

چند دقيقه اي جلو در خانه منتظر ماندم در باز شد و عباس بيرون آمد او از اين كه مرا در آنجا مي ديد سخت شگفت زده شده بود پرسيدم

ـ اينجا چه مي كني؟!

در حالي كه سرش را به علامت شرمندگي پايين انداخته بود، گفت

ـ رفته بودم آمپول بزنم

لبخندي زدم و گفتم

ـ پس معلوم شد كه در طول اين مدت تو مشتريهاي مرا شكار مي كردي!

عباس مظلومانه گفت

ـ داداشي! من آمپول مي زنم، اما پول نمي گيرم

در اين گيرودار بود كه مردِ بيمار مستمند از خانه بيرون آمد و به تصور اينكه عباس شاگرد من است و من قصدِ تنبيه او را دارم، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود روي به من كرد و گفت

ـ آقا! او را ببخشيد؛ اين بچه راست مي گويد از او بگذريد

با ديدن اين صحنه از آن همه گذشت و فداكاري عباس، كه آن را در وجود خود نمي ديدم، شرمنده شدم عباس در گوشه اي ايستاده و مظلومانه سرش را پايين انداخته بود دست در گردنش انداختن و او را بوسيدم سپس هر دو به طرف خانه حركت كرديم

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

عباس بابایی - کلنگ را به من بده

 

عباس بابایی - کلنگ را به من بده

 

 

علی خوئینی

در حال عبور از خیابانِ منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، که آن زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس می‌خواند، همراه با دانش‌آموزان از مدرسه خارج شد. او با دیدن من به طرفم آمد. پس از احوال‌پرسی به سوی منزل به راه افتادیم. هنگام گذشتن از خیابان سعدی، گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند. در میان کارگران پیرمردی بود. پیرمرد آن گونه که باید، توانایی انجام کار را نداشت و بعداً معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود و خانواده‌اش کارگری می‌کند. عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ می‌زد و عرق از سر و رویش می‌چکید، لحظه‌ای ایستاد. سپس نزد پیرمرد رفت و گفت: پدر جان! باید چند متر بکنی؟ پیرمرد با ناتوانی گفت: سه متر به گودی یک متر.

 

عباس بی درنگ کتاب‌هایش را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و از او خواست تا کلنگ را به او بدهد و در گوشه‌ای استراحت کند. عباس شروع کرد به کندن زمین. من که با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرارگرفته بودم، بیلی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و در خاک‌برداری به عباس کمک کردم. پس از یک ساعت کار، مقداری را که پیرمرد می‌بایست حفر می‌کرد، کنده بودیم. از او خداحافظی کردیم و به منزل رفتیم. از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطیل شدن از مدرسه عباس را می‌دیدم که به یاری پیرمرد می‌رود. این کار عباس تا پایان حفاری و لوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت.

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

عباس بابایی - درخت زردآلو

 

عباس بابایی - درخت زردآلو

 

 

پرویز سعیدی

در خرداد ماه يكي از سالها كه در كلاس پنجم درس مي خوانديم. من و عباس،‌ با يكي دو نفر از همكلاسي‌هايمان براي مطالعه به باغهاي «حكم آباد» در اطراف قزوين رفته بوديم. آن روز پس از كمي مطالعه با ديدن درخت زردآلو، كه داخل باغ بود، وسوسه شديم و با اين كه حصار محكمي در اطراف باغ كشيده شده بود و عبور از آن مشكل مي نمود، بر آن شديم تا وارد باغ شويم و از ميوه ها بچينيم و بخوريم. عباس با رفتن ما به درون باغ مخالفت كرد و گفت:ـ خوردن ميوه، بدون اجازه از صاحب باغ، حرام است.
ولي ما به گفته او توجهي نكرديم و من با يكي ديگر از دوستانم به زحمت از حصار عبور كرديم و وارد باغ شديم.

دقايقي گذشت و ما بر روي درخت، سخت سرگرم خوردن زردآلو بوديم. به طعنه از عباس هم خواستيم تا او نيز بيايد و از اين زردآلوها بخورد؛ اما ناگهان صاحب باغ در حالي كه چوبدست بلندي در دست داشت و ناسزا مي گفت، شتابان به سوي ما آمد. ما كه همه وجودمان را ترس فرا گرفته بود، بي درنگ از ارتفاع دو يا سه متري به پايين پريديم. در حين برخورد با زمين، يكي از پاهاي من پيچ خورد، ولي چون ترسيده بودم، همچنان لنگ لنگان مي دويدم. هنوز از حصار باغ خارج نشده بوديم كه صاحب باغ به ما رسيد و ما را به شدت كتك زد. هر چه فرياد مي زديم و پوزش مي خواستيم او توجهي نمي كرد. عباس كه اين وضع را از دورمي ديد، پيش آمد و از آن مرد خواست تا ما را ببخشد و به جاي ما او را تنبيه كند. در حالي كه صاحب باغ از اين تقاضاي عباس شگفت زده شده بود، عباس توضيح داد كه مقصر اصلي اوست؛ چرا كه از ما بزرگتر است و نتوانسته از ورود ما به باغ جلوگيري كند. آن مرد كه از ايثار عباس سخت تحت تأثير قرار گرفته بود به شفاعت و خواهش او، من و دوستم را رها كرد. سپس مقداري زردآلو نيز از درخت چيد و به ما داد.

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

 

به دنبال ما می دوید و از ما پوزش می خواست

 

 

عباس بابایی - به دنبال ما می دوید و از ما پوزش می خواست

 

 

پرویز سعیدی

یک روز که در کلاس هشتم درس می خواندیم. هنگام عبور از محله «چگینی» که از توابع شهرستان قزوین است، یکی از نوجوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا گفت و این باعث شد تا با او گلاویز شویم.

 ما با عباس سه نفر بودیم و در برابرمان یک نفر. عباس پیش آمد و برخلاف انتظار ما، که توقع داشتیم او به یاریمان بیاید. سعی کرد تا ما را از یکدیگر جدا کند و به درگیری پایان دهد.

 وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید، ناگهان قیافه ای بسیار جدی گرفت و در جانبداری از طرف مقابل با ما درگیر شد.

من و دوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم،به درگیری خاتمه دادیم و به نشانه اعتراض، از او قهر کردیم.

سپس بی آنکه به او اعتنا کنیم، راهمان را در پیش گرفتیم، اما او در طول راه به دنبال ما می دوید و فریاد می زد:

-مرا ببخشید آخر شما دو نفر بودید و این انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید.

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

عباس بابایی - کمک به سرایدار مدرسه

 

عباس بابایی - کمک به سرایدار مدرسه

 

 

خاطره شهید بابایی از زبان خواهرش اقدس بابایی:

پس از شهادت عباس، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی، که ما تا آن روز از آن بی‌خبر بودیم پرده برداشت. این خانم که خود را «سیمیاری» معرفی می‌کرد، گفت: در سال 1341 من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه‌ای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می‌گذراند.

چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می‌برد؛ به همین خاطر آن‌گونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت و مدرسه و کارهای منزل نبودم. این مساله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار بگیرد.

با این حال هر بار به کم‌کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت اختیار می‌کرد ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند و ما را از تنها، اتاق شش متری که تمام دارایی‌ها و اثاثیه هایمان در آن خلاصه می‌شد اخراج کند، سخت نگران بودیم.

تا اینکه یک روز صبح، هنگام بیدار شدن از خواب، حیاط مدرسه و کلاس‌ها را نظافت شده و منبع‌ها را پر از آب دیدم تعجب کردم بی‌درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم او نیز اظهار بی‌اطلاعی کرد باورم نمی‌شد با خود گفتم شاید همسرم از غفلت من استفاده کرده و صبح زود از خواب بیدار شده و پس از انجام نظافت خوابیده است، حالا هم می‌خواهد من از کار او آگاه نشوم.

از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد. به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم؛ اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پیگیری کنم و خود نیز با آن‌که به شدت از کمردرد رنج می برد، تماشاگر اوضاع بود آن‌روز هر چه بیشتر اندیشیدم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم؛ به همین خاطر تا دیروقت مراقب اوضاع بودیم تا راز این مساله را بیابیم.

اما آن روز صبح چون تا پاسی از شب بیدار مانده بودیم خواب‌مان برد و در هنگام برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتم. نما و چهره دیگری به خود گرفته بود همه چیز خوب و حساب شده بود؛ به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می‌کرد. غافل از اینکه ما از همه چیز بی‌خبر بودیم. به هر حال بر آن شدیم تا هر طور شده از ماجرا سردرآوریم و تمام طول روز در این فکر بودیم که فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگیر کنیم.

روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، در حالی که چشمانمان از انتظار و بی‌خوابی می‌سوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جاروب و خاک‌انداز مشغول نظافت حیاط شد. جلوتر رفتیم خیلی آشنا به نظر می‌رسید، لباس ساده و پاکیزه‌ای به تن داشت و خیلی باوقار می‌نمود. وقتی متوجه حضور من شد خجالت کشید سرش را به زمین انداخت و سلام کرد.

سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم گفت: عباس بابایی.

در حالی که بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی‌داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می‌پردازد، او را سرزنش کنند. عباس در حالی‌که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: من که به شما کمک می‌کنم، خدا هم در خواندن درس‌هایم به من کمک خواهد کرد.

لبخندی حاکی از حجب و آرامش بر گونه‌هایش نشسته بود. چشمانش را به چشمان من دوخت و ادامه داد: اگر شما به پدر و مادرم نگویید، آنها از کجا خواهند فهمید؟

ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت.

 

کتاب : پرواز تا بی نهایت

 

عباس بابایی و شاگردان بی بضاعت

 

عباس بابایی و شاگردان بی بضاعت

 

 

خاطره‌ای از شهید بابایی از زبان مادرش:
 
من تعداد 7 فرزند دارم و عباس در میان فرزندانم برترین آنها بود، او خیلی مهربان و کم‌توقع بود با توجه به اینکه رسم بود تا هرسال شب عید برای بچه ها لباس نو تهیه شود؛ اما عباس هرگز تن به این کار نمی‌داد. او می‌‌گفت «اول برای همه برادرها و خواهرانم لباس بخرید و اگر مبلغی باقی ماند برای من هم چیزی بخرید». 

به همین خاطر همیشه هنگام خرید اولویت را به خواهران و برادرانش می‌داد. او هر وقت می‌دید ما می‌خواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم، می‌گفت «همین لباسی که به تن دارم بسیار خوب است» و وقتی که لباسهایش چرک می‌شد، بی آن‌که کسی بداند، خودش می‌شست و به تن می‌کرد.

عباس هیچ‌گاه کفش مناسبی نمی‌پوشید و بیشتر وقت‌ها پوتین به پا می‌کرد، عقیده داشت که پوتین محکم است و دیرتر کفش‌های دیگر پاره می‌شود و آن‌قدر آن را می‌پوشید تا کف‌نما می‌شد. 

به خاطر می‌آورم روزی نام او را در لیست دانش‌آموزان بی‌بضاعت نوشته بودند داییِ عباس، که ناظم همان مدرسه بود، از این مسأله خیلی ناراحت شد و به منزل ما آمد از ما خواست تا به ظاهر و لباس عباس بیشتر رسیدگی کنیم تا آبروی خانواده حفظ شود. 

من از سخنان برادرم متأثر شدم، کمد لباس‌های عباس را به او نشان دادم و گفتم: نگاه کن، ببین ما برایش همه چیز خریده‌ایم؛ اما خودش از آنها استفاده نمی‌کند وقتی هم از او می‌پرسم چرا لباس نو نمی‌پوشی؟ می‌گوید «در مدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند، من نمی‌خواهم با پوشیدن این لباس‌ها به آنها فخرفروشی کنم».

کتاب : پرواز تا بی نهایت

شهیدی که امام زمان بشارت شهادت را به او داده بود

 

شهیدی که امام زمان بشارت شهادت را به او داده بود

 

 

شهید محمود قربانی، فرزند موسی، ششم مهر ماه ۱۳۴۵ در روستای نقاش از توابع قزوین زاده شد. این شهید بزرگوار پس از ازدواج، صاحب دو دختر و یک پسر شد‌ و از جمله پاسدارانی بود که در جماران مشغول به کار بود. 

وی از سال ۶۱ تا ۶۵ حضور فعالی در جبهه داشت و یک بار هم دچار موج گرفتگی شد‌ و در آخرین اعزام خواب امام زمان (عج) را دید‌ که مژده شهادت را به وی داده بودند‌ و سرانجام در کربلای ۵ در دشت خونین شلمچه به درجه رفیع شهادت رسید.

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی      آن شب قدر که این تازه براتم دادند


زمانی که شهید قربانی برای آخرین بار به جبهه رفت، پیش از رفتن خواب امام زمان (عج) را دیده بود که به ایشان فرموده بودند، این بار که شما به جبهه بروید، به درجه والای شهادت می‌رسید و حالت چگونگی شهادت را برای ایشان بیان کردند. 

امام زمان (عج) به محمود گفته بودند، تیری به سینهٔ شما می‌‌خورد و دست راست را روی سینه می‌گذاری و با ترکش بعد انگشت شصت شما قطع خواهد شد. وقتی محمود از خواب بیدار شد، خوابش را برای من تعریف کرد. من که همسر او بودم، خیلی ناراحت شدم و گفتم: این بار به جبهه نرو. من می‌ترسم از اینکه شما شهید شوید. 

حاج محمود گفت: این خواب یکی از امتحانات الهی است. من باید به جبهه بروم و در راه رضای خدا و به خاطر وطن اسلامی‌ام به شهادت برسم، نه این که در بستر خفته بمیرم یا بر اثر سانحه. 

به هر حال شهید به جبهه رفتند و در منطقه شلمچه پس از دو ماه خبر شهادت ایشان را برایم آوردند. وقتی شهید را به خانه آوردند، من از بسیج محله‌مان خواستم شهید را ببینم. وقتی جنازه شهید را دیدم به‌‌ همان نحو که خواب را برایم تعریف کرده بود، به شهادت رسیده‌ و انگشت شصت او به همراه دو انگشت دیگرش قطع شده بود. 

شهیدان زنده‌اند الله اکبر

همسر شهید خواب امام را دیده بودند که نوید شهادت همسرش را به او داده بود. صبح که به پزشکی قانونی رفتم و گفتند شهید شده، من گفتم این هدیه خدا بود که خودش بخشیده بود و هم اکنون به سوی خدا بازگشت. 

شب که برگشتیم من با خود می‌گفتم، بچه‌هایم کوچکند و تمام وقت به فکر بچه‌ها بودم. نزدیک ساعت ۳ نیمه شب بود که دیدم محمود وارد اتاق شد. گفتم محمود تو که شهید شدی! گفت: آمدم به شما سر بزنم. صبور باش و بی‌تابی نکن. ناگهان ناپدید شد. من هم پشت سرش می‌دویدم و صدایش می‌کردم که مادرم گفت: چی شده؟ دیوانه شدی؟! گفتم: نه محمود آمده بود‌. 
پش از آن شب من آرام شدم. 

(روایت از همسر شهید) 

شهیدی که لحظاتی قبل از شهادتش امام حسین را دید

 

شهیدی که لحظاتی قبل از شهادتش امام حسین را دید

 

 

شهید على اصغر خنکدار در هنگام وداع، بلباسی را در آغوش گرفته بود و رهایش نمی کرد. در بین خداحافظی بچه ها، وداع آن دو نفر از همه تماشایی تر بود. دقايقى قبل از عملیات والفجر ٨، علی اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود.....

وقتی قایق ها به سمت فاو حرکت کردند، در میان تلاطم خروشان اروند، اصغر ناگهان از جا برخاست و گفت: بچه ها! سوگند به خدا من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم.... بچه ها بلند شوید کربلا را ببینید.

از حرفهایش بهت مان زده بود. سخنانش که تمام شد، گلوله ای آمد و درست نشست روی پیشانی اش. آرام وسط قایق زانو زد. خشک مان زده بود. بصورتش خیره شدم، چون قرص ماه می درخشید و خون موهایش را خضاب کرده بود.

راوى: رزمنده سيد حبيب ساداتى

شهیدی که هیچ کسی را نداشت

 

شهیدی که هیچ کسی را نداشت

 

 

وصیت شهیدافغانستانی جنگ ایران: «موتورم را هم بفروشید و خرج جبهه‌های امام کنید»

نفر وسط

 

شهید رجبعلی غلامی


19 ساله بچه افغانستان، اما سالها بود توی ایران زندگی می کرد.

همه خانواده اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.
جنگ که شروع شد به جبهه رفت. بعد مدتی هم به شهادت رسید.
هیچ کسی را در این دنیا نداشت.
حتی کسی را نداشت که پیکرش را تحویل بگیرد.
.
رفیقاش می گفتند:
پس از باز کردن معبر مین،
به سیم خاردار حلقوی رسیديم كه به هیچ عنوان نمی‌شد آنرا قطع کرد،
.
چون اگر سیم را قطع می‌کرديم،
سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد!
در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید بعد هم گفت:
.
همه از روی من عبور کنید .
بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند!
صبح عملیات پیکر بی جان اش را لا به لای سیم های خاردار پیدا کردیم.
.
روی سنگ قبر این شهید بزرگوار چنین نگاشته اند:
🌷 «مادران و خواهران بر سر مزار من گریه کنید که من در این شهر غریبم و پدر، مادر و خواهری ندارم که برایم گریه کنند.»🌷

خواب شهبد عباس آبیاری - دو روز قبل از شهادت

 

خواب شهبد عباس آبیاری - دو روز قبل از شهادت

 

 

 

شب ۱۹ دی ماه ۹٤ عباس درحال استراحت بود کہ در خواب حضرت زینب را صدا میزد .دوستش عباس را از خواب بیدار میکند و عباس خوابش را تعریف میکند...
.
🌷بہ نقل از شهید بزرگوار عباس آبیاری:
در خواب دیدم بانویی قد خمیده مقابلم ایستاده است و مرا صدا میکند، عباس جان پسرم بیا کنارم ، من که متوجہ نبودم با من هست پرسیدم با من هستید ؟ بانوی قد خمیده گفت بلہ عباس جان بیا سمت راستم پسرم که نام برادرم عباس را داری
.
🌷بعد شهید عباس آسمیہ را صدا کرد عباس جان توام بیا سمت چپم پسرم و بعد شهید_رضا_نصیری را صدا کرد و گفت پسرم هم اسم عمویم هستی بیا کنارم،
🌷شهید مرتضی کریمی را صدا کرد و فرموند :
هم اسم پدرم هستی بیا فرزندم ، 🌷میثم ( شهید میثم نظری ) جان توام بیا شما پسرم و بعد با بانوی قدخمیده به داخل نور رفتیم...
.
دو روز بعد از خواب شهید عباس آبیاری در ۲۱ دی ماه ۹٤ ،در منطقه عملیاتی خانطومان هر پنج نفر بشهادت رسیدند.

شهیده سهام خیام - شهید دوازده ساله

 

شهیده سهام خیام - شهید دوازده ساله

 

 

بهش مي گفتیم : آخه تو که پسر
نيستي ، چه جوري مي خواي بجنگي !؟

🔹مي گفت : دفاع از وطن که زن و مرد و پير و جوان نداره ؛ هرکس بايد هر کاري که از دستش برمياد ، بکنه .

🔸با اينکه سنش خيلي کم بود اصلا از جنگ و جبهه نمی ترسيد .

🔹 به کسايي هم که مي ترسيدند ميگفت :
« وقتي دشمن اومده توی شهرتون ، چرا نشستيد و هيچ کاري نمي کنيد !؟ همه بايد مبارزه کنند .

شهیدی که امام حسین (ع) جمجمه اش را به کربلا برد

 

شهیدی که امام حسین (ع) جمجمه اش را به کربلا برد

 

 

 

 راوی : پدر شهید غلامرضا زمانیان

🌷قبل از عملیات بدر غلامرضا جلو من ومادرش بدنش
رابرهنه کرد و گفت :نگاه کنید!دیگر این جسم را نخواهید دید.

🔹 همان طور شد ودر عملیات بدر
مفقود گردید. پدر شهید اضافه کرد: دوازده سال در انتظار بودم وباهر زنگ درب منزل می دویدم
تااگر اوبرگشته باشد اولین کسی باشم که اورا می بینم .

🔸 تااینکه یک روزخبر بازگشت اورادادند.
فقط یک جمجمه از شهید برگشته بود که مادرش از طریق دندان فرزند را شناخت .
در نزد ما رسم است بعد ازدفن، سه روز قبر به صورت خاکی باشد مردم در تشیع جنازه اوباشکوه شرکت کردند.

🔹شبی در خواب دیدم که چند اسب سوار آمدند و شروع به حفر قبر کردند گفتم:چه کار می کنید؟
گفتند:مامور هستیم او را به کربلا ببریم.
گفتم: من دوازده سال منتظر بودم چرا اور ا آوردید؟
گفتند:ماموریت داریم ویک فرد نورانی رانشان من دادند. عرض کردم: آقا! این فرزند من است.

فرمود:باید به کربلا برود. او را آوردیم تا تو آرام بگیری و بعد او را ببریم.

🔸پدر شهید از خواب بیدار می شود باهماهنگی واجازه نبش قبر صورت می گیرد می بینند :
خبری از جمجمه شهید نیست وشهید به کربلا منتقل شده است

 

سخنان همسر شهید محمد بروجردی درباره نماز شهید

 

سخنان همسر شهید محمد بروجردی درباره نماز شهید

 

 

راوی : همسر شهید

 

ده سال با محمد زندگی کردم هیچ وقت یاد ندارم بی وضو باشه . غیر ممکن بود یه شب نماز شبش ترک بشه  به نماز اول وقت

فوق العاده اهمیت میداد

مسافرت که می رفتیم تا صدای اذان را می شنید توی بیابون هم بود می ایستاد ... بارها بهش می گفتم: مقصد که نزدیکه نمازتون را شکسته نخونین بذاریم برسیم خونه نماز را کامل و با خیال راحت بخونین

محمد می گفت: شاید توی همین راه کوتاه عمرمون تموم شد و به خونه نرسیدیم – الان مب خونم تا تکلیفم را انجام داده باشم گه رسیدیم خونه کامل هم می خونم

شهیدی که می خواست شب جمعه شهید بشود تا به کربلا برود

 

شهیدی که می خواست شب جمعه شهید بشود تا به کربلا برود

 

 

راوی : پدر شهید

همیشه میگفت دعا کنید تا وقتی که توفیق زیارت کربلا نصیبم نشد که اگر میخوام از این دنیا برم شب جمعه این اتفاق بیفته. چون تا الان کربلا نرفتم و میخوام حداقعل بعداز مرگم توفیق زیارت نصیبم بشه.
درنهایت آرزویش برآورده شد و در شب جمعه که مورخ ۱۷ اردیبهشت ۹۵ ودر شب عید مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بوده در کربلای خانطومان آسمانی شد و کربلا نرفته کربلایی شد و پیکرپاکش مانند مادرش زهرا (س) جاویدالاثر مانده و برنگشته و الان همه شب جمعه مهمان امام حسین (ع) و مادرش فاطمه زهرا(س) است.

 

شهید حسن رجایی فر

شهیدی که امام رضا (ع) او را طلبید...

 

شهیدی که امام رضا (ع) او را طلبید...

 

 

پدر شهید میگفت: شهید سيف الله قاسمي همانند ديگر رزمندگان و همه ي مسلمانان علاقه ي خاصي به مرقد مطهر امام رضا (ع) داشت...

🔸 او با اين كه مشتاق زيارت بود، به لحاظ شرايط جنگ و ضرورت حضور فعال در جبهه نتوانست در طول مدت حضورش در جبهه به زيارت مشرف شود...

🔹اما از آن جا كه علاقه مندي دو طرفه بود، امام رضا (ع) او را طلبيده بود، چون جسد او را اشتباهاً به مشهد بردند...در حرم نيز طواف داده بودند و بعد به اصفهان منتقل كردند...

 

شهیدی که حضرت زهرا کف دست او حنا گذاشت و امام رضا به بالینش رفت

 

شهیدی که حضرت زهرا کف دست او حنا گذاشت و امام رضا به بالینش رفت

 

 

 

شهید حسین الوندی متولد سال 39 بود که سال 66 به فیض شهادت نائل شد.

 

🔹روایت از خواهر شهید:


یک بار که به دیدار ما آمد دیدیم که دستانش را حنا گذاشته است. وقتی حسین را اینگونه دیدیم با او شوخی کردیم اما حسین گفت: «نخندید این حنا را حضرت فاطمه زهرا(س) به دستانم گذاشته‌ است» و این موضوع برای ما خیلی عجیب بود.

🔸یک شب جمعه به منزل آمد و به پدرم گفت که« ما داریم به جمکران می رویم» و پدرم هم به او اجازه داد. حسین پس از حضور در جمکران همراه دوستانش به قصر شیرین رفت و ما دو هفته از او خبر نداشتیم و خیلی نگران شدیم. بعد از مدتی بی‌خبری و پیگیری‌ یکی از همسایه های ما که فرزند او نیز همراه حسین به جبهه رفته بود به منزل آمد و خبر مجروحیت حسین را داد.

🔹ما زمانی که به بیمارستان رفتیم خمپاره دشمن تن را به‌شدت مجروح کرده بود و از گلو تا شکمش خونی بود.پدرم با دیدن این صحنه به ما گفت: «لباس‌های عزا را آماده کنید، حسین به آرزویش رسید.» پرستاران بیمارستان نیز برای ما تعریف کردند که  یک شب حسین به هوش آمد و گفت مردی را دیده که به بالینش آمده که امام رضا (ع) بوده و  با گفتن این حرف دوباره از هوش می‌رود

 

شهیدی که خواب پیک امام حسین را دیده بود

 

شهیدی که خواب پیک امام حسین را دیده بود

 

شهید محمدباقرمومنی راد :

نزدیک اذان صبح ،
پیـک سید الشهدا را خواب دید که گفت : آقا سلام رساندند و فرمودند به زودی می آیم دیدنت. یک نوشته هم از طرف امام حسین  داد دستش...

🔹چرا این روز ها کمتر زیارت عاشورا می خوانی ؟ سرا سیمه از خواب پرید. همه ی آن چه دیده بود را با گریه تعریف کرد. صورتش خیس اشک بود. چند شب بعد شهید شد. امام حسین  آمده بود به دیدارش حتما...

منبع: خط عاشقی 1

ماجرای شهید مسلم خیزاب که شهادتش را از شهید تورجی زاده طلب کرد

 

ماجرای شهید مسلم خیزاب که شهادتش را از شهید تورجی زاده طلب کرد

 

 

همسر شهید :

سر قبر شهید تورجی زاده  که رفتیم دقایقی با شهید آهسته درد و دل کرد بعد گفت : آمین بگو

🔸من هم دستم را روی قبر شهید تورجی ‌زاده گذاشتم و گفتم هر چه گفته را جدی نگیرید...
اما دوباره تاکید کرد تو که می‌دانی من چه می‌خواهم پس دعا کن تا به خواسته‌ام برسم...

🔹شهادتش را از شهید تورجی زاده خواست...

 

نحوه شهادتی که خود محمدباقر حکیم از خدا خواست

 

نحوه شهادتی که خود محمدباقر حکیم از خدا خواست

 

 

 

همسر فداكار اين شهيد والامقام ـ خانم مامقاني ـ مي گويد:

او در روز اوّل رجب، روز جمعه، در محراب عبادت، در حرم اميرالمومنين(عليه السلام) به آرزويش كه خواسته تمام اوليا بود، رسيدزيرا او همواره در مكّه از خدا چنين درخواست كرده بود: خدايا! مي خواهم در راه تو (همانند مولايم امام حسين(عليه السلام)) شهيد شوم و بدنم پاره پاره شود

آري شهادت او در اوّل رجب سال 1424، روز ولادت امام محمّدباقر(عليه السلام) برابر با 8 شهريور 1382 در محراب عبادت و در حرم مولي الموحدين، علي(عليه السلام) واقع شد كه نكات فراواني در اين اتّفاق نهفته است.

انسان وارسته اي از سادات حسني در اواخر جمادي و اوائل رجب در ميان كوفه و نجف، به همراه عدّه اي به شهادت مي رسد و بدنش تكه تكه مي گردد و اثري از آن باقي نمي ماند. اين روايت در مورد شهادت شهيد حكيم صدق مي كند و اكثر افرادي كه من با آنها صحبت كرده ام، اين روايت را به شهادت ايشان منطبق دانسته اند.

 

شهیدی که زنده زنده سوخت اما آخ نگفت

 

شهیدی که زنده زنده سوخت اما آخ نگفت

 

 

حسین خرازی نشست ترک موتورم. بین راه، به یک نفربر پی ام پی، برخوردیم که در آتش می سوخت. فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد!

🍂من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم. گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو سه متری، می پاشیدیم روی آتش!
جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلا ضجه و ناله نمی زد!و همین پدر همه ی ما را درآورده بود!

🍂بلند بلند فریاد می زد:

🌸 خدایا...
الان پاهام داره می سوزه!
می خوام اون ور ثابت قدمم کنی!
🌸 خدایا...
الان سینه ام داره می سوزه!
این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه!
🌸 خدایا...
الان دست هام سوخت!
می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم!
نمی خوام دست هام گناه کار باشه!
🌸 خدایا...
صورتم داره می سوزه!
این سوزش برای امام زمانه!
برای ولایته!
اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت!
آتش که به سرش رسید، گفت:
🌸 خدایا..


دیگه نمی تونم،
دارم تموم می کنم.
لااله الا الله،
🌸 خدایا....
خودت شاهد باش!
خودت شهادت بده آخ نگفتم!

🍂آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم!
بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. حال حسین آقا از همه بدتر بود.دو زانویش را بغل کرده بود.

🍂های های گریه می کرد و می گفت:
خدایا...
ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟
ما فرمانده ایناییم؟
اینا کجا و ما کجا؟
اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره بگه جواب اینا رو چی می دی؟
زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم.
تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه یک من و آن قدر گریه کرد که پیراهن و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد.

 

دعای شهادت سر سفره عقد شهید عبدالصالح زارع – شهید مدافع حرم

 

 

دعای شهادت سر سفره عقد شهید عبدالصالح زارع – شهید مدافع حرم

 

 

 

راوی : همسر شهید

 

تنها یه آرزو تو دنیا داشت و واسه رسیدن بهش خیلی تلاش میکرد قبل عقد بهم گفت:

حاجتی دارم که لحظه جاری شدن خطبه، برام از خدا بخواہ...

روز عقد با فاصله از هم نشستیم اون لحظه تموم دغدغه‌ م این بود که با این فاصله چطور بهش بگم که چه دعایی باید براش بکنم...

حتماً اونم نمیتونست با صدای بلند خواسته‌ شو به گوشم برسونه ...

 

چیزی به جاری شدن خطبه عقد نموندہ بود که ...

خواهرش اومد و یه دستمال کاغذی تاشدہ داد دستم و گفت : اینو داداش فرستادہ...

دستمالو که وا کردم ، دیدم

روش برام خواسته شو نوشته بود دعا کن که مݧ شهید شم...

 

یادمه قرآن دستم بود از ته دل دعا کردم که خدا شهادتو نصیبش کنه و عاقبتش ختم به شهادت شه ..

 

اما

واقعاً تصور نمیکردم این خواسته قلبی من به این سرعت بہ اجابت برسه...

 

و_ناگهان_چه_زود_دیر_می_شود...

 

من گفته بودم عاقبتش که به حساب ذهن خودم تا این عاقبت سالهای سال فرصت داشتم

فکرشم نمیکردم که به این زودیا داشتنش به آخر برسه ...

 

 

کرامت شهید علیرضا قبادی – شهید مدافع حرم

 

کرامت شهید علیرضا قبادی – شهید مدافع حرم

 

 

راوی : مادر شهید

روزی سر مزار علیرضا بودم که متوجه خانمی شدیم که شدیدا گریان بود...

از ایشان سوال کردم که آیا شما علیرضا را میشناسید

 

خانم گفت:

که من شهید رو نمیشناسم روز تشیع شهید من در امامزاده بودم که دیدم تشیع شهید است به شهید گفتم اگر تو واقعا شهیدی پس برای من کاری کن من فرزند دختری دارم که نمی تواند صحبت کند و سه پسر بیکار در خانه دارم کمکم کن...

 

این اتفاق گذشت چند روز بعد دخترم در خانه یکدفعه مرا صدا زد

و درخواست آب کرد باور نمیکردم شهید انقدر زود جوابم را بدهد

 

کمتر ازچندروز بعد یک نفر درب خانه ما آمد و پرسید خانم شما سه پسر بیکار دارید، من با تعجب پرسیدم بله چطور؟

ایشان آدرسی بمن داد و گفت فردا بگویید بیایند سر کار...

 

 

شایعه - نوشته بالای چاه جمکران

 

شایعه - نوشته بالای چاه جمکران

 

در اصل عکس اصل ان تابلو وجود ندارد و ان افراد دارند تابلو کنار که تاریخچه مسجد است را می خوانند

 

 این جور شایع درست کردن ها بسیار واضح که به چه هدفی

صورت می گیرد 

اکثرا این طراحی ها در عکس و تقطیع فیلم ها توسط 

1- سلطنت طلب ها

2- مجاهدین خلق

3- بهایی ها

4- گردان سایبری اسراییل ( که فارسی هم بلد هستند )

 

-------------

امان از ساده لوحی یکسری از ایرانی ها که شده اند سرباز دشمن 

مثل آب خوردن هر عکس و فیلمی را گسترش می دهند 

و به دین و اعتقادات این همه ضربه می زنند

اما در کمال حیرت خودشان را افرادی عاقل و فهمیده هم می دانند

مظلومیت عجیب سیدعلی خامنه ای .. با دقت بخوانید

 

 

مظلومیت عجیب سیدعلی خامنه ای .. با دقت بخوانید

 

 

سید علی خامنه ای حرص می خورد و مدام می گوید ( تولید داخل تولید داخل ) ... تا جایی که فتوا میدهد : کالایی که مشابه داخلی اش در کشور است ورودش حرام است

اما خط غرب گرا و اصلاح طلب و سودجو که پشت پرده ورود کالاهای خارجی هستند

اما بد وبیراهش را برخی مردم به چه کسی می گویند؟ سید علی خامنه ای

---

 

سید علی می گوید: به کسانی رای بدهید که دلسوز و انقلابی باشند .. اما بسیاری از روی لجبازی و حزب بازی دقیقا به کسانی رای می دهند که پشت پرده ایجاد مشکلات – گسترش اختلاس – گسترش ربای بانکی – عاملان ایجاد اقتصاد سرمایه داری و عاملان ترویج اشرافی گری و .. هستند

وقتی ملت چوب گوش ندادن به حرف سیدعلی می خورند و به این نامردها رای می دهند

سپس بد و بیراه مشکلات را به چه کسی می دهند ؟ سید علی خامنه ای

------

 

با دقت گوش کنید

هدف از مثال زیر هم تراز دانستن سید علی با امام علی نیست بلکه هدف قدرت جنگ روانی تبلیغاتی دشمن و نفوذی های داخلی انها است

در زمان امام علی انقدر معاویه و دیگر دشمنان ضد امام علی جنگ تبلیغاتی راه انداخته بودند و انقدر دروغ و شایعه پخش می کردند که عده ای در برابر امام شمشیر کشیده اند .. عده ای دیگر به او فحش می دادند .... کار به جایی رسید که امام با چاه درد و دل میکرد

مواظب زبان و نیز انچه در فضای مجازی می نویسیم باشیم تا در اینده نزدیک با ظهور مهدی(ع) شرمنده نباشیم از این همه تهمت و دروغ هایی از دشمن که خودمان در گسترشش نقش زیادی داشتیم