دوری از تجمل شهید مصطفی چمران

 

دوری از تجمل شهید مصطفی چمران

 

 

 

همسر شهید:

به مصطفی می گفتم: «من نمی گویم خانه مجلل باشد، ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده باشیم که بگویند مسلمان ها چیزی ندارند، بدبخت اند.» 

 مصطفی به شدت مخالف بود، می گفت: «چرا ما این همه عقده داريم؟ چرا می خواهیم با انجام چیزی که دیگران می خواهند یا می پسندند، نشان دهیم خوبيم؟ این آداب و رسوم ماست. نگاه کنید این زمین چقدر تمیز است؛ مرتب و قشنگ. این طوری زحمت شما هم کم می شود، گردوخاک كفش هم نمی آید روی فرش.»

 او می گفت: «این ها برای چه؟ زینت خانه باید قرآن باشد به رسم و اسلام. به همین سادگی.»
وقتی مادرم گفت: «شما پول ندارید من برایتان وسایل خانه می آورم»، مصطفی رنجید؛ گفت: «مسئله پولش نیست. مسئله زندگی من است كه نمی خواهم عوض شود.»

 

نماز شب های شهید مسلم نصر

 

نماز شب های شهید مسلم نصر

 

 

 

همیشه نمازهای شبش را با گریه می‌خواند. در مأموریت و پادگان هم که مسئول شب بود نماز شبش را می‌خواند. هیچ موقع ندیدم نماز شبش ترک شود. همیشه با وضو بود. به من هم می‌گفت داری دستت را می‌شوری وضو بگیر و همیشه با وضو باش. آب وضویش را خشک نمی‌کرد. در کمک کردن به دیگران هم نمونه بود. حتی اگر دستش خیلی خالی بود و به او رو می‌زدند نه نمی‌گفت. 

✍️گاهی اوقات نمی‌گذاشت من متوجه کمک‌هایش شوم ولی به فکر همه بود. احترام زیادی به خانواده و پدر و مادرش می‌گذاشت. پدر و مادر خودش با پدر و مادر من از لحاظ احترام گذاشتن برایش یکی بودند. شدت احترام گذاشتن به من و دخترمان به حدی بود که در جمع‌های خانوادگی می‌گفتند مسلم خیلی به زن و بچه‌اش می‌رسد. اگر مبینا گریه می‌کرد تا نیمه شب بغلش می‌کرد و راه می‌رفت تا خوابش ببرد. هیچ موقع نمی‌گفت من خسته هستم. خیلی صبور بود.

 

از غذای خود عکس نگیریم و در اینترنت نگذاریم تا دل ملت خون نشود

 

از غذای خود عکس نگیریم و در اینترنت نگذاریم تا دل ملت خون نشود

 

 

 

رفتار  شهید غلامعلی پیچک را دقت کنیم:

تو مملڪتی ڪه یه روزی پسر بچه‌ای توش بود به نام غلامعلی پیچڪ . مامانش از بقالی سر ڪوچه واسش بستنی خرید . پسربچه بستنیشو تو آستینش قایم ڪرد آورد خونه ؛ مامانش می‌گفت : وقتی رسیدیم خونه رو ڪرد بهم و گفت : مامان بستنیم آب شد ولی دل بچه‌های تو ڪوچه آب نشد . 
حالا آدمای همین مملڪت بعضیامون به جایی رسیدیم ڪه عڪس غذاها و نوشیدنی‌ها و لحظه به لحظه‌ سفر و مهمانی و سفره یلدا و میوه ی نوبرمون رو می‌فرستیم توی اینستا و ...
برامون هم فرقی نمیڪنه مخاطبمون داراست یا نداره ، گرسنه‌ست یا سیره ... اندڪی تأمل

 

 

توصیه شهید به صبر و مقابله با هوای نفس

 

توصیه شهید به صبر و مقابله با هوای نفس

 

 

 

 

 

 

ایشان در سال 1365 در عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش خمپاره جانباز شد و پس از سالها تحمل درد ناشی از مجروحیت به خیل شهدا پیوست.

مزار ایشان در گلزار شهدای اسلام آباد درچه می باشد.

 

خاطراتی در مورد شهید عبدالرسول قربانی

 

خاطراتی در مورد شهید عبدالرسول قربانی

 

 

 

 

 

خبر شهادت  

🔹خبر شهادت سرهنگ قربانی مثل بمب در شیراز پیچید. عجیب ترین صحنه در تشیع جنازه رسول حضور چند جوان بود ،که به قول خودشان به دست جناب سرهنگ آدم شده بودند،انگار همه یتیم شده بودند ،هر خانه ای که می رفتی عکس جناب سرهنگ قربانی به چشم می خورد ،با این وجود خون به ناحق ریخته اش مثل آتش فشانی در سینه بازماندگان می جوشد.

🔹شهید عبدالرسول قربانی که در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۲۶ به علت به دام انداختن باند اشرار و گروگانگیر در استان فارس بر اثر اصابت گلوله به درجه رفیع شهادت نائل گردید .

 

***

 

پیشرفت علمی

🔹همیشه دوست داشت که نیروهایش از لحاظ علمی پیشرفت کنند و به روز باشند. دوست داشت ادامه تحصیل بدهند و همه چیز را علمی و اصولی یاد بگیرند. می‌گـفت عـلـم در حـال پیشرفت است و نمی‌شود از روش‌های قدیمی برای این کارهای حساس استفاده کرد. 

🔹اگر کسی از نیروهایش درحال تحصیل بود، هوایش را داشت. با شرایطش راه می‌آمد تا بتواند براحتی سال تحصیلی را پشت سر بگذارد.

 

 

 

 

شهید حاجی زاده که در آب شهید شد

 

شهید حاجی زاده که در آب شهید شد

 

 

135-IKkWmTX8zM.jpg

حمزه حاجی زاده اسفند 68 در آمل متولد می شود. پدرش از پاسداران بازنشسته سپاه بود و با روحیه ایی که از حمزه سراغ داشت او را بارها به استخدام در سپاه تشویق می کرد ولی او سعادت کار خود را در نیروی انتظامی دید و پس از تلاش های فراوان به استخدام ناجا درآمد و به دریابانی هرمزگان منتقل شد.

چهارم خرداد 93  در درگیری با قاچاقچیان موادمخدر به داخل آب افتاده و پیکر شرحه شرحه شده اش را سه روز بعد کنار ساحل پیدا می کنند.

 

***

 

داخل کیفش، روی در و دیوار اتاقش، همیشه پر از عکس شهدا بود. صحبت‌های همسر شهدا را جمع می‌کرد و برای همسرش می‌برد. می‌گفت: به این‌ها گوش کن تا وقتی من شهید شدم بدانی که چطور قوی و باطراوت بمانی.

به آخرین مرخصی که آمد، به مادرش گفت: این دفعه که می‌خوام برم، دیگه برنمی‌گردم. تمام آرزو و عشقش شهادت بود. وقتی خبر شهادتش رسید، هیچ کس تعجب نکرد. همه آماده بودند.

 

 

 

شهید الله دادی: هر صبح 3 بار سوره توحید را برای سلامتی امام زمان بخوانید

 

شهید الله دادی: هر صبح 3 بار سوره توحید را برای سلامتی امام زمان بخوانید

 

 

 

 

هر صبح سه مرتبه سوره توحید را برای سلامتی امام زمان بخوانید و از امام زمان بخواهید برای شما دعا کند.

برای اینکه سرباز امام زمان بشی باید: ایمان به خدا ایمان به آخرت  نیت درست. به هردلیلی که اومدی توی نیروی انتظامی فقط سرباز امام زمان باش و هرکاری میکنی برای امام زمان انجام بده و در کارها به رئیس و روسا تکیه نکن آنها عوض می شوند و فقط برای امام زمان می باشد.

 

****

از ابتدای سال 1398 یگان تکاوری کرمان در راستای تامین امنیت کویر و برخورد با اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر نزدیک به 9 تن مواد مخدر و  مقادیر قابل توجهی سلاح و مهمات را کشف و تعدادی از قاچاقچیان مواد مخدر را نیز دستگیر کرده است.

در این عملیات ها نیز شهید محمد امین الله دادی پانزدهم خردادماه 1398 در درگیری با اشرار در روستای پنگ از توابع شهرستان رودبار جنوب کرمان به شهادت رسید.

 

خاطره درباره شهید مدافع حرم شهید جواد محمدی

 

خاطره درباره شهید مدافع حرم شهید جواد محمدی

 

 

 

روزی که قرار اعزام بود سوار اتوبوس شدم و چشمم به شهید جواد محمدی افتاد سلامی کردم کنارش نشستم ....خوش و بشی کردیم از کودکش گفت که دو روزه است و الان امده بره به منطقه این بزرگوار تا تهران وتا دمشق  وتا حلب ونهایتا خانطومان با هم بودیم خیلی خوش گذشت یادمه به جواد گفتم چند روز قبل با دوستان رزمنده بهشت رضا بودم و به شهدای مدافع حرم هم سری زدم ...که یکی از دوستان اون گوشه .....محل فعلی قبر مطهر جواد ......را نشان داد و گفت این جای من است.

....من این داستان را برای جواد گفتم بسیار برآشفت و ناراحت شد گفت اونجا فقط جای من است  و من جدی نگرفتم .......گذشت وجواد شهید شد من برای مراسم چهلمش ایران رسیدم اول بهشت رضا یاد این داستان افتادم ....و با کنجکاوی به سمت مدافعین حرم رفتم از چیزی که میدیدم شوکه شدم وجا خوردم ....جواد با آرامش تمام در جایی که خودش گفته بود با شکوه هر چه تمام تر آرمیده بود

 

راوی همرزم شهید مدافع حرم
جواد محمدی

 

خاطرات شهید معلم اسماعیل رئوفی

 

 

 

خاطرات شهید معلم اسماعیل رئوفی

 

 

اسماعیل معلم ما بود. روزی یک چوب بلند سر کلاس آورد و آخرین درسش قبل از اعزام به جبهه را به ما داد و گفت: « بچه ها هر کس از من کتکی خورده، چه با قصد چه بی قصد این چوب را بگیرد و مرا قصاص کند.»
آقا معلم چهره بهت زده ما را که دید ادامه داد:« بچه ها قصاص در دنیا آسان تر از قصاص در آخرت است.»
همه با دیدن این صحنه به گریه افتاده بودیم و به سمت معلم دلسوزمان دویده و ایشان را در آغوش کشیدیم.

بارها به صورت بسیجی اعزام شده بود, به حدی که بعضی ها فکر می کردند پاسدار است.
عملیات کربلای ۵، اسماعیل به قربانگاه قدم گذاشت. پیکر اسماعيل عزيز همچون امام حسين(ع) سر نداشت، دست راست و پای چپ را هم پیشاپیش به بهشت فرستاده بود، جسد مطهرش را از جای زخم ترکشی که در پهلو داشت و یادگار جبهه خرمشهر بود شناسایی کردیم.

شهیداسماعیل رئوفی
 

اخلاق شهید علیرضا نوری در مقابل غیبت کردن

 

اخلاق شهید علیرضا نوری در مقابل غیبت کردن

 

 

 

از غیبت بیزار بود...
وقتی در جمعی نشسته بودیم ،به محض اینکه کسی شروع به غیبت میکرد بلند صلوات میفرستاد و نمیگذاشت که آن شخص به غیبتش ادامه بده.
اگر به تذکرش اهمیت نمیدادند حتما مجلس رو ترک میکرد.
اینقدر این موضوع براش اهمیت داشت که مارو به غیبت نکردن عادت داده بود.
میگفت حیف است که آدم ثواب کارهای نیکشو به واسطه غیبت کردنش از دست بده.
و همیشه میگفت اگر حرفی که پشت سر شخصی میزنید راست باشد، غیبت حساب میشه و اگر دروغ باشد، تهمت است.

اگر به مهمانی میرفتیم که چندتا بچه خردسال مشغول بازی و شیرین زبانی بودن و بقیه سرگرم بچه ها میشدن خوشحال میشد.میگفت در خانه ای که بچه هست هیچ وقت غیبت وارد نمیشه چون اهل خانه سرگرم بازی با بچه ها و از غیبت و بدگویی دیگران دور میشن...

در مدت 4سال و 9 ماه که توفیق زندگی با علیرضای عزیز را داشتم هیچوقت ازایشان غیبت وتهمت نشنیدم و  واقعا معلم نمونه دین واخلاق برای من ودیگران بود

 

خصوصیات شهید علیرضا شهبازی

 

خصوصیات شهید علیرضا شهبازی

 

 

 

 

مادر شهید:

علیرضا لباس نو نمی‌پوشید ...
می‌گفت مگر رزمنده‌های ما لباس نو می‌پوشیدند. موقع خواب تشک زیرش نمی‌انداخت و می ‌گفت:
مگر شهدای‌ما روی تشک میخوابیدند 
او بسیجی به تمام معنا بود؛
وقتی از او می‌پرسیدم
در پادگان چه کاره هستی؟
می‌گفت : جاروکشم ...

شوخ طبع بود و در عین حال با ادب
از هر غذایی نمی‌خورد و می‌گفت نمی‌دانم پول این غذا از چه راهی تهیه شده ، اهل تضرع بود و عبادت خالصانه گاهی شب‌ها که می‌رفتم رویش پتو بیاندازم که سردش نشود، می ‌دیدم عبا انداخته و دارد قرآن می‌خواند و گریه می‌ڪند....


شهید تفحص علیرضا شهبازی

 

شهیدی که آرزوی شهادتش را روی برگه نوشته بود

 

شهیدی که آرزوی شهادتش را روی برگه نوشته بود

 

 

 

 

 یک برگه در وسایل شخصی شهید پیدا کردیم که رویش نوشته بود:

 خداوندا به آبروی حضرت زهرا(س) مرگ من را شهادت در راه خودت قرار بده تا توسط دشمنان دین مبین اسلام و در راه پاسداری از حریم سبز ولایت به شهادت برسم.

 من خودم به این نتیجه رسیده ام و با اطمینان و یقین می گویم: هر کس شهید بشود، شهادت شهید فقط دست خودش است.

 شهید مدافع حرم حیدر جلیلوند

 

شهيد مدافع حرم موسى جمشيديان به روايت همسر گرامی

 

شهيد مدافع حرم موسى جمشيديان به روايت همسر گرامی

 

 

 

هر سفر زیارتی که می‌رفتم از خدا می‌خواستم حتی یک ثانیه بعد از آقا موسی نباشم. یاد زیارت جامعه کبیره که نذرش کردم افتادم. بارها در این دعا می‌خوانیم بأبي أنت و امي و .. دعای من مستجاب شده بود. جنس گریه‌هایم بعد از شهادت موسی حسابی فرق کرد.

از ناحیه گردن و پهلو ترکش خورده بود و می‌شد چهره‌اش را دید. هیچ شکی نیست که مصیبت ما در برابر مصیبت آقا اباعبدالله (علیه‌السلام) هیچ است. اما وقتی صورتش را دیدم همه‌اش این جمله امام حسین (علیه‌السلام) بعد از شهادت حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) بر زبانم جاری می‌شد؛ بعد از تو خاک بر سر این دنیا ...

اسم من را در گوشی‌اش پرتو فاطمه ذخیره کرده بود. وقتی پرسیدم چرا؟ گفت: «آخر ما شیعیان شعاعی از نور حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) هستیم».

 

شهیدی که به خواب نویسنده کتابش آمد

شهیدی که به خواب نویسنده کتابش آمد

 

 

یک روز به خوابم آمد و گفت: من به خواسته ی خودم که شهادت بود، رسیدم
وقتی برای دومین بار با خانم شهربانو نوروزیان(همسر شهید) هماهنگ میکردم تا کارهای مربوط به کتاب را انجام دهیم، همان شب دوباره خواب او را دیدم
 انگار نه خواب بودم و نه بیدار.ـ.
 آمد و گفت: کتاب (خداحافظ دنیا) رو بده ببینم چه کار کردی!
جزوه ی آماده شده ای را جلوی او گذاشتم. جزوه را برداشت و به چند صفحه اش نگاهی انداخت و با لحن تلخی پرسید: از حضرت زینب چی نوشتی؟
نگاه مبهوتم به چشم های نافذش گره خورده بود. بعد از سکوت کوتاه زبان باز کردم و با شرمندگی گفتم: چیزی ننوشتم!
گفت: از مصیبت حضرت زینب(ع) بنویس 
از خواب برخاستم. ناخودآگاه می گریستم و می گفتم: الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر.

شهیـد مدافـع حـرم
حـاج محمـد شالیڪار

توصیه شهید باغانی به مبارزه با نفس و کار برای خدا

 

توصیه شهید باغانی به مبارزه با نفس و کار برای خدا

 

 

 

 فرازی از وصیت شهید 

« هـــوای نـــفــس » را مـغلوب ڪـنید 
و « بـــرای خـــدا » ڪار ڪنـید .
در ڪارها « نـــظــم » را رعایـت ڪنـید 
و بہ « مـسـتـحـبــات » اهمیت لازم بدهید 
تا از «شــر شـیــطان » در امان باشید .

بہ خدا نـزدیڪـ شوید با انجام « نــوافـل »
مـخصوصا « نـافله‌ی شــب » .
«صــبـــر » را پـیـشہ ی خـود ڪنید
و بدانید « اُمَـــمِ پــیـــش » از شما هم 
« سـخــتــی » بـسـیار دیده‌انـد .

شهید ناصرالدین باغانی 
یاد شهدا با ذڪر صلوات

 

 

شهید روح الله قربانی: صدای پای امام زمان میاد ، می‌شنوی

 

شهید روح الله قربانی: صدای پای امام زمان میاد ، می‌شنوی

 

 

 

به محضر حضرت آقا ، رهبر خوبان ڪه رسیدیم بعد از درد و دلها به ایشان گفتم : حضرت آقا ، روح‌الله چند ماه قبل از شهادتش به من گفت : صدای پای امام زمان میاد ، می‌شنوی ؟ باور ڪن ڪه من صدای پای امام زمان رو می‌شنوم .

حضرت آقا لبخند زدند . لبخندی شیرین و عمیق ڪه خیلی برام جالب بود . سرشان را تڪان دادند و فرمودند :خوش به سعادتش .

 : به نقل از همسر شهید...

 

توصیه شهید محمد شالیکار به نماز اول وقت

 

توصیه شهید محمد شالیکار به نماز اول وقت

 

 

 

به همه عزیزان سفارش می‌کنم 
به نمـاز اول وقـت توجه ڪنند
ڪہ نمـاز دربردارنده همه چیز است 

وقتی در اقامه‌ی نمــاز  
بنده‌ی عاشق در مقابل معشوق
که همان پروردگار است می‌ایستد 
چقدر لذت‌بخش و زیبا می‌باشد
ڪہ عاشــق صحبت و
معشـوق گوش می‌نمـاید و 
به درخواست هایش پاسخ می‌دهد.

 

شهیدی که همه را به مهربانی و دور ریختن کینه ها سفارش کرد

 

شهیدی که همه را به مهربانی و دور ریختن کینه ها سفارش کرد

 

 

 

شهید حسن امان اللهی

شهادت :1365

محل شهادت : جزیره ام الرصاص

محل دفن: گلزار شهدای اسلام آباد درچه 

علاقه زیاد شهید سید اصغر فاطمی تبار به ولی فقیه و اهل بیت

 

علاقه زیاد شهید سید اصغر فاطمی تبار به ولی فقیه و اهل بیت

 

 

 

بہ مقام ولی فقیہ 
علاقہ و هم احترام زیادی قائل بود .
 اگر در خانہ دراز ڪشیده بود و
 یڪ دفعه تلویزیون آقا را نشان می داد ،
 سید اصغر بلند می شد و می نشست .

نسبت بہ ائمه معصومین هم 
غیرت خاصی داشت . 
ائمہ را واقعا پدران خودش میدانست . 

یڪ مرتبه شهادت یڪی از ائمہ بود 
ڪہ تعطیل هم نبود ؛ 
می خواست یڪ گوشی بخرد ، 
ولی چون شهادت بود ، نرفت .
 
گفتم چہ اشڪالی داره ؟ گفت : 
اگر سالگرد پدرت بود 
می‌رفتی خریدی بڪنی 
ڪہ باعث خوشحالیت شود؟ 
خیلی رعایت می ڪرد .

 

 

ماجرای امام صادق و منصور دوانیقی و اژدهاي خوفناک

 

ماجرای امام صادق و منصور دوانیقی و اژدهاي خوفناک

 

 

 

مي‏گويند: روزي منصور داونقي حضرت امام جعفر صادق عليه‏السلام را طلبيد تا آن حضرت را به قتل برساند، پس دستور داد که شمشيري را حاضر کردند. سپس به ربيع، حاجب خود گفت که: «چون او حاضر شد و مشغول سخن گفتن شديم و من يک دست را بر دست ديگرم زدم، او را بکش.» 
چون ربيع امام صادق عليه‏السلام را آورد و نظر منصور بر او افتاد، گفت: «مرحبا خوش آمدي اي ابو عبدالله، براي اين شما را طلبيديم که قرض شما را ادا کنيم و حوائج شما را بر آوريم.» و عذر خواهي بسيار کرد و آن حضرت را روانه کرد. ربيع به منصور گفت: «چه چيزي، خشم عظيم ترا به خوشنودي مبدل کرد؟!» 
منصور گفت: «اي ربيع! چون او داخل خانه‏ي من شد، اژدهاي عظيمي را ديدم که نزديک من آمد و دندانش بر من سائيد و به زبان فصيح گفت: «اگر اندک آسيبي به امام زمان برساني، گوشتهاي ترا از استخوانهايت جدا مي‏کنم.» و من از ترس آن اژدها چنين کردم. [1] . 


در داستان ديگري که شبيه به قضيه‏ي قبلي است محمد بن عبدالله اسکندري مي‏گويد: من از نديمان منصور دوانقي و محرم اسرار او بودم. روزي به نزد او رفتم و او را بسيار مغموم و ناراحت يافتم. وي آه مي‏کشيد و اندوهناک بود، گفتم: «اي امير! سبب تفکر و اندوه شما چيست؟» 
گفت: «صد نفر از اولاد فاطمه را هلاک کردم ولي سيد و بزرگ ايشان مانده است و در مورد او چاره‏اي نمي‏توانم بکنم.» 
گفتم: «او کيست؟» گفت: «او جعفر بن محمد الصادق است.» 
گفتم: «اي امير! او مردي است که بسيار عبادت خداوند را مي‏کند و اشتغال او به قرب و محبت خدا، وي را از طلب ملک و خلافت غافل گردانده است.» گفت:«مي‏دانم که تو اعتقاد به امامت او داري، و بزرگي او را مي‏دانم و ليکن ملک و پادشاهي، عقيم است و من، سوگند ياد کرده‏ام که پيش از آنکه شب اين روز بيايد، خود را از اندوه او فارغ بنمايم.» 


چون اين سخن را از او شنيدم، زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم. سپس منصور، جلادي را طلب کرد و به او گفت: «چون ابوعبدالله صادق را طلبيدم و با او مشغول سخن گفتن شدم و کلاه خود را از سر برداشته و بر زمين گذاشتم، گردن او را بزن، و اين علامت ميان من و تو است.» 
پس در همان ساعت، کسي را فرستاد و امام صادق عليه‏السلام را طلب کرد. چون حضرت داخل قصر آن ملعون شد، ديدم که قصر به حرکت در آمد مانند کشتي‏اي که در ميان درياي مواج مضطرب باشد. منصور بر خواست و با سر و پاي برهنه به استقبال آن حضرت دويد. بندهاي بدن منصور مي‏لرزيد و دندانهايش بر هم مي‏خورد، و ساعتي سرخ و ساعتي زرد مي‏شد، و آن حضرت را بسيار اعزاز و اکرام مي‏کرد. آن حضرت را بر روي تخت خود نشايد و دو زانو در خدمت او نشست مانند بنده‏اي که در خدمت آقاي خود مي‏نشيند. بعد گفت: «اي رسول خدا! به چه سبب در اين وقت تشريف آوردي؟» 
حضرت فرمود: «براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمده‏ام.» 
گفت: «من شما را نطلبيده‏ام و اشتباهي شده است، اکنون که تشريف آورده‏اي هر خواسته‏اي که داري بخواه.» 
امام صادق عليه‏السلام فرمود: «خواسته‏ي من اين است بي ضرورت مرا طلب نکني.» منصور گفت: «باشد.» 


سپس حضرت برخاست و بيرون آمد، و من خدا را بسيار حمد کردم که آسيبي از آن ملعون به آن امام مبين نرسيد. بعد از آنکه امام صادق عليه‏السلام بيرون رفت،منصور لحاف طلبيد و خوابيد و تا نصف شب بيدار نشد. چون بيدار شد و ديد که من بر بالين او نشسته‏ام، گفت:«بيرون نرو تا من نمازهاي خود را قضا کنم و قصه‏اي را براي تو نقل کنم.» چون از نماز فارغ شد گفت: «چون امام صادق عليه‏السلام را براي کشتن طلبيدم و آن حضرت داخل قصر من شد، ديدم که اژدهاي عظيمي پيدا شد و دهان خود را گشود، و کام بالاي خود را بالاي قصر، و کام پائين خود را در زير قصر من گذاشت، دم خود را بر دور قصر من گرداند و به زبان عربي فصيح به من گفت: «اگر نسبت به امام صادق عليه‏السلام بدي اراده کني ترا و خانه‏ي تو فرو مي‏برم.» به اين سبب، عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه در آمد به حدي که دندانهاي من بر هم مي‏خورد. 
من گفتم: «اين چيزها از آن حضرت عجيب نيست، زيرا که نزد او اسمها و دعاهايي است که اگر آنها را بر شب بخواند روز مي‏شود، و اگر بر روز بخواند شب مي‏شود، و اگر بر موج درياها بخواند ساکن مي‏شود.» 
سپس از او رخصت طلبيدم که به زيارت امام صادق عليه‏السلام بروم، پس اجازه داد و من رفتم. چون به خدمت امام صادق عليه‏السلام رسيدم به آن حضرت التماس کردم که آن دعا را که در وقت داخل به مجلس منصور خواند را به من تعليم نمايد. آن حضرت قبول کرد و آن دعا را به من ياد داد. [2] . 

پی نوشت ها:
[1] عيون اخبار الرضا عليه‏السلام. 
[2] مهج الدعوات. 

 

 

شهید علی غلامی: دعا کنید تا با مرگ عادی از دنیا نروم

 

شهید علی غلامی: دعا کنید تا با مرگ عادی از دنیا نروم

 

 

 

او لیاقت شهادت داشت، نه اینکه شهادتش اتفاقی باشد،ای کاش از من می پرسیدند که همسرم چگونه اخلاقی داشت. همیشه می گفت: برام دعا کنید تا از مرگ عادی از این دنیا نروم. هر زمان که مرخصی اش تمام می شد و قصد بازگشت به محل کارش را داشت روزه می گرفت.

دوستانش تعریف می‌کردند در حین گشت زنی هوا که تـاریک مـی‌شـد در مـسـیـر بیابانی علی ماشین را متوقف میکرد تا نمازش را اول وقت بخواند. در ماه رمضان از سیستان و بلوچستان با من تماس می‌گرفت و می‌گفت که: مادر، از تشنگی چشمام نمی‌بینه! با خودم می‌گفتم که پسر من لیاقت شهادت را دارد!

شهید علی غلامی فرمانده یگان تکاوری نیکشهر در استان سیستان و بلوچستان هجدهم آذر ۹۴ در درگیری با اشرار به شهادت رسید.

شهید ناجا

 

 

شهیدی که خادم امام حسین بود

 

شهیدی که خادم امام حسین بود

 

 

برای کار خیر همیشه پیش قدم بود. مخصوصا اگر پای امام حسین وسط می‌آمد. عاشق هیئت و شرکت در مراسم‌های عزاداری بود. هر سال دو سه روز قبل از شروع محرم دیگر خانه پیدایش نمی‌شد. 

برای آنکه مراسمات عزاداری محرم باشکوه برگزار شود خودش پیش قدم بود و قبل از اینکه مردم به مسجد و حسینیه‌ها بروند، او آنجا بود و کارهای مراسم را انجام می‌داد .به عنوان خادم برای امام حسین(ع) اخلاقش خیلی خوب بود.

شهید ایوب اسلامی نیا شانزدهم فروردین  97حین توقیف خودروهای قاچاق سوخت در کرمانشاه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

شهید ناجا

 

---

 

رضایت پدر و مادر

 

از محل کار که به خانه می‌آمد اولین کاری که می‌کرد این بود که برود پیش پدر و مادرمان. اول پای مادرم را میبوسید و بعد دست پدرم را. کنار مادرم می نشست و می‌گفت: اول کنار شما خستگیم در بره بعد لباس‌هامو عوض کنم. این کار همیشگی‌اش بود.

وقت‌هایی که سرکار بود اگر مادرم به او می‌گفت که حالش خوب نیست، مرخصی می‌گرفت و مادرم را به درمانگاه می‌برد و بعد از اینکه خیالش راحت شد، به سرکار برمی‌گشت. به رضایت پدر و مادرم خیلی حساس بود.

 

--------

 

وطن پرست واقعی کیست؟؟

 

تلویزیون درحال پخش مستندی بود که مادرم به ایوب گفت: “ایوب همیشه ترس توی دلمِ، مواظب خودت باش اگه قاچاقچی میاد کمتر بهش اهمیت بده”

ایوب ناراحت شد و گفت: “مامان من زمانی که قسم خوردم جونمو برای شما و آسایش مردم بدم هیچ وقت قسمم رو نخواهم شکست، روزی که استخدام شدم به خودم گفتم که من یه روز شهید میشم و با خودم عهد کردم جونمو برای این وطن و خاک و مردمش فدا کنم و اگر این فداکاری نباشه شما و مردم هیچ وقت آسایش و راحتی ندارید”

یکماه پس از این صحبت ها ایوب در درگیری با قاچاقچیان در قصرشیرین به شهادت رسید.

 

 

عکس ها و پوسترهای شهادت

 

عکس ها و پوسترهای شهادت

 

 

هرکه را صبح شهادت نیست شام مرگ هست

صبح شهادت یا شام مرگ

 

------

 

هفته دفاع مقدس

خدا توفیق شهادت را نصیب ما بگردان

 

------

 

ديدگاه شهدا در انتخاب راه شهادت

برای بهترین دوستان خود دعا شهادت کنید

 

------

 

به امد روزی که شهید شوم

 

-------

 

پی شهادتم 

 

------

 

 

دوران دانشجویی شهید احمد قاسمی کرانی

 

دوران دانشجویی شهید احمد قاسمی کرانی

 

 

 

شب ها دانشجویان در خوابگاه ها دانشجویی همیشه مشغول حرف زدن یا خواندن یا دیدن تلویزیون بودند.
او تنها کسی بود که برنامه ریزی منظمی داشت .
برای درس خواندن ، فعالیت های بسیج، کار کردن در زمان دانشجویی و .....
پشت درب اتاق دانشجویش آرزوهایش را نوشته بود باید مهندس شوم.

 

دانشجویان را در بسیج و هیات دانشجویی مکتب شهداء جمع میکرد و مشغول فعالیت بسیج میکرد .
آنچنان پیگیر کارهای دانشجویان بسیجی در بسیج  بود که همه  فکر میکرد همه از آشناهایش هستند 
میگفتم احمد چرا اینقدر پیگیری میکنی میگفت :یک نفر را هم جذب بسیج کنی خدا خوشحال میشود

 

 

 

رفتارهای شهید روح الله صحرایی در مورد نماز و قران و دعا

 

رفتارهای شهید روح الله صحرایی در مورد نماز و قران و دعا

 

 

 

همسر شهید:

روح الله خوش اخلاق و شوخ طبع بودند
دائم الوضو و دائم الذکر بودند
شبها قبل از خواب سوره واقعه می‌خواندند و صبح ها دعای عهد ایشان ترک نمیشد
به نماز اول وقت و جماعت و به نماز جمعه اهمیت زیادی می‌دادند
عاشق و مطیع امر رهبری بودند.
به مسافرت اهمیت زیادی می‌دادند و سالی دو بار به پابوسی امام رضا (ع) میرفتیم و شاید اولین باری که دو تایی
۲ ماه بعد از عقدمان به مشهد رفتیم
 جزء شیرین ترین خاطرات زندگی ام باشد.

به حضرت رسول(ص) هم ارادت زیادی داشتند و بخاطر همین اسم محمد رسول را برای پسرمان گذاشتند و به نقل از دوستانش در لحظه جان دادن یا رسول الله گفتند و عروج کردند

 

شهید خلبانی که قاری و مدرس قران به کودکان و بزرگسالان بود

 

شهید خلبانی که قاری و مدرس قران به کودکان و بزرگسالان بود

 

 

 

 

 شهید خسرو عبدالکریمی از جمله شهدای نیروی هوایی ارتش بود. شهیدی که قرآن در زندگی‌اش جنبه اجرایی پیدا کرده بود و همواره با آیات این کتاب آسمانی عجین بود و حتی در عملیات‌هایی که برای انهدام موقعیت‌های دشمن در عراق می‌رفت از این آیات مدد می‌گرفت.
وجیهه باقرین، همسر شهید خسرو عبدالکریمی، قاری، استاد و خلبان جنگنده F۱۴، نحوه آشنایی با شهید را این طور بیان کرد که مادربزرگ شهید در محله آنان زندگی می‌کرد و شهید نیز در نزد مادربزرگش بود. بعد از خواستگاری و توافق خانواده‌ها و سپری شدن مدت شش ماه، عبدالکریمی با همسرش ازدواج کرد.
به گفته وی، صداقت ویژگی بارزی بود که شهید عبدالکریمی داشت. همین موضوع سبب شد که همسرش بپذیرد که با وی ازدواج کند. حجب و حیا نیز از دیگر خصوصیات وی بود. خسرو همچنین از اخلاق حسنه برخوردار بود و گذشت، صبر و خوش‌خلقی فراوان وی سبب شد تا همسرش بتواند با او زندگی خوبی داشته باشد.
همسر وی عنوان کرد: خسرو در اوایل زندگی گاهی آیاتی از قرآن را تلاوت می‌کرد. بیشتر شب‌ها همراه با همسرش قرآن می‌خواند و به هم در خواندن قرآن کمک می‌‌کردند. در عین حال شهید صوت و لحن زیبایی داشت و قرآن را زیر لب زمزمه می‌کرد و این نحوه قرائت قرآن، رنگ و بوی دیگری برای همسرش داشت؛ بر همین اساس بود که همسرش علاقه داشت تا صوت و لحن را بیاموزد. از همین رو همسر شهید نیز در خانه نحوه صحیح تلاوت را آموخت.
باقرین ادامه داد: شهید عادت داشت که قبل از پرواز برای انجام مأموریت حتما آیاتی را از قرآن کریم در خانه می‌خواند؛ دوستانش هم می‌گفتند که آیاتی را قبل از پرواز می‌خواند.

شهید عبدالکریمی

شهید عبدالکریم عامل به قرآن بود
همسر شهید افزود: شهید عبدالکریمی یکی از کسانی بود که عامل به قرآن بود. وقتی قرآن را تلاوت می‌کرد، تنها تلاوت‌کننده نبود، بلکه عمل‌کننده واقعی بود. حتی بخشی از کارهای منزل را انجام می‌داد که همسرش خجالت می‌کشید. حتی وقتی همسرش می‌خواست برای شهید لیوان چای یا آب ببرد، نمی‌گذاشت و می‌گفت ثواب بیشتر این است که من خدمت شما را انجام دهم. در تمام زندگی وی به قرآن عمل می‌کرد و طبق دستورارت قرآن رفتار می‌کرد.
باقرین گفت: مواقعی که جنگ بود، بیشتر ساعاتش را در گردان‌های پروازی و ماموریت‌ها می‌گذراند، ولی به محض اینکه فراغت پیدا می‌کرد، به قرآن پناه می‌برد یا وقتی دوستانش شهید می‌شدند، به قرآن پناهنده می‌شد. طبیعی است که سخت بود شاهد شهادت عده‌ای از دوستانت که شبانه‌روز با هم هستید، باشی. شهید شدن یک نفر از دوستان خیلی سخت بود. ایشان با پناه بردن به قرآن و تلاوت و آرامش یافتن، به گروه پروازی نیز با این کار آرامش می‌داد.
وی همچنین اظهار کرد: ایشان مدرس قرآن بود. زمان جنگ هم کلاس قرآن داشت، ولی شمار کلاس‌هایش کمتر بود. در بندرعباس شهید فرصت بیشتری داشت که کلاس برگزار کند. وی کلاس‌های قرآن را برای رده‌های سنی مختلف از کودکان، نوجوانان، بزرگسالان و... برگزار می‌کرد. وقت فراغتش را برای قرآن می‌گذاشت. یک ساعت در هفته را نیز برای خلبان‌ها پایگاه کلاس قرآن می‌گذاشت. رفتاری با بچه‌ها داشت که عاشق وی بودند. شاگردانش برای اینکه ایشان را ببینند به کلاس ایشان می‌آمدند. جلسات‌شان با بچه‌ها با روی گشاده بود. شاید داستان‌هایی را برای بچه‌ها می‌گفت و هدایایی را با پول خود تهیه می‌کرد و به بچه‌ها می‌داد تا آنها را جذب کند.
همسرش درباره کلاس‌های وی خبر نداشت، بعد از شهادتش متوجه فعالیت‌های شهید شد. همسر شهید بعد از شهادتش بچه‌هایی را که ناشناس بودند، دید. «آنها خیلی ناراحت‌تر از من بودند. دو نفر از شاگردان شهید آمدند و گفتند که چرا داری گریه می‌کنی؟ نگاه کن، روی سینه شهید قرآنی است که ما داریم صدایش را می‌شنویم. شاگردانش از استادان جامعه قرآنی این روزگار هستند».

شهید عبدالکریمی

تلاوت آیاتی از سوره انبیاء بعد از شهادت
همسر شهید تعریف می‌کرد که بعد از شهادتش برایم خیلی سخت بود که از منزل بیرون بیایم. یک شب به خوابم آمد و آیاتی را از سوره انبیا تلاوت کرد و گفت که از فردا صبح به فلان منزل برو، جلسه تلاوت قرآن دارند. صبح آن روز دوستم به دیدنم آمد که جایی کلاس قرآن است و اصرار کرد که برویم. در آن جلسه همان آیاتی که خسرو در شب گذشته برایم تلاوت کرد، به من واگذار شد تا قرائت کنم. شب به خوابم آمد که چرا کلاس‌ها را زمین گذاشتی. من تا آن زمان تدریس نمی‌کردم، گفت که کلاس‌های من را گذاشتی زمین. گفت برو دنبال کلاس‌ها و فهمیدم که می‌خواهد که کلاس‌های قرآن را تشکیل بدهم و شروع کردم به برگزاری کلاس‌های روخوانی و روان‌خوانی قرآن که دوره آن را پیش همسرم گذرانده بودم. صوت و لحن را هم پیش یکی از اساتید گذرانده بودم. حضور شهید را در کلاس‌ها هنوز هم احساس می‌کنم.
به گفته همسر شهید عبدالکریمی، یکی دو ماه از شهادت ایشان گذشته بود و مراسمی برایش گرفته بودند؛ وقتی به خانه برگشتم، دیدم منزل مورد دستبرد قرار گرفته است. من به شهید شکایت کردم و ناراحت بودم و گفتم دیدی چه بلایی سرم آمد. ایشان به خوابم آمد و سه نفر را نام برد. صبح بلند شدم و خواستم بازگو کنم، گفتم شاید اشتباه می‌کنم. شب بعد دوباره به خوابم آمد و دوباره گفت برو اسامی را که گفتم بگو که دزد اینها هستند. من به دوست‌شان که جانشین عقیدتی ارتش بود، خواب را گفتنم. ایشان پیگیری کردند و جوان‌ها را خواسته بودند و دیده بودند سارقان سه نفری بودند که شهید نام برده بود. حتی کسی را که مال را خریده بود شهید اسم برده بود.
وی هچنین یادآور شد: بار دیگر هم خواب دیدم که شهید از دو خلبان یاد کرد و گفت که آنها پیش ما آمدند؛ گفتم نه آنها زنده هستند. فردای آن روز بود که آن دو خلبان به شهادت رسیدند.

از تلاوت قرآن لذت می‌برد
مجید زکی‌لو، قاری بین‌المللی قرآن کریم و یکی از دوستان شهید از ویژگی‌های بارز و بسیار ارزنده شهید یاد کرد. شهید بسیار خنده‌رو و بشاش بود. همیشه با روی باز و گشاده با انسان برخورد می‌کرد. بسیار بذله‌گو بود و سعی در شاد کردن اطرافیان داشت. یک شب وی دوستانش در پایگاه هوایی بندرعباس را به منزل دعوت کرد. بعد از بیرون آمدن، سوار پیکان وی شدیم. دو ماشین بودیم. سرعت می‌گرفت و ناگهان پشت درختچه‌ها پنهان می‌شد که دوستان به دنبالش بگردند.
به گفته وی، مهمان‌نوازی ویژگی دیگر ایشان بود. ممکن نبود که دوستانش به بندرعباس بروند و ایشان ما را به منزل دعوت نکند. از دیگر ویژگی‌های ارزنده شهید این بود که عاشق قرآن بود. وی برای قرآن سر از پا نمی شناخت. ما را قسم می‌داد که هر وقت به شهر بندرعباس می‌آیید، حتما یک جلسه تلاوت در پایگاه داشته باشید. برای قرآن هر کاری که حس می کرد خوب است انجام می‌داد. با خلبان‌ها هم حشر و نشر داشت و از ما دعوت می‌کرد که برویم و قرآن بخوانیم تا لذت ببرند.
زکی‌لو عنوان کرد: دوستان وی در پایگاه هوایی می‌گفتند که هر وقت برای ماموریت می‌رفت، قرآن می‌خواند. فرمانده پایگاه عنوان می‌کرد که هر وقت می‌خواستیم خطرناک‌ترین عملیات‌ها را به خلبان‌ها بدهیم، وی یکی از کسانی بود که هیچ وقت کار را زمین نمی‌گذاشت. وقتی می‌گفتیم که موارد خطرناک داریم، با روی باز می‌پذیرفت. عاشق بود که برای قرآن و انقلاب و کشور عزیزمان خدمت کند.
وی افزود: دوستانی که در برج مراقبت بودند، می‌گفتند که وقتی خسرو از پایگاه پرواز می‌کرد و می‎رفت که مأموریت انجام دهد، پشت بی‌سیم صدای تلاوت ایشان را شنود می‌کردیم. قرآن تلاوت می‌کرد و پرواز می‌کرد و مأموریت را انجام می‌داد و بعد از برگشتن باز هم داشت قرآن می‌خواند. این شهید خلبان، قاری قرآن بود که با قرآن زندگی می‌کرد.

جایزه‌ای که پس از شهادت اهدا شد
به گفته زکی‌لو، ایشان در اواخر زندگی‌اش به سبک استاد شحات محمد انور تلاوت می‎کرد. گاهی هم که به بندر می‌رفتیم، وقتی از ایشان در تلاوت ایراد می‌گرفتیم، خوشحال می‌شد و می‌گفت با این کار من بهتر قرآن تلاوت می‌کنم.
این قاری بین‌المللی عنوان کرد: چند روز قبل از شهادتش بود که آخرین تلاوت رسمی خود را انجام داد. وی در رقابت قرآن میان جانبازان استان هرمزگان شرکت کرد. نقل می‌کردند که در آن مسابقه شرکت کرد و از همه هم بهتر تلاوت می‌کرد. داورانی که در آن مسابقه قضاوت می‌کردند، رأی دادند که خسرو نفر اول می‌شود. جایزه یک سکه تمام بهار آزادی بود. من به یاد ندارم که قاری اول بشود و مثل خسرو رفتار کند. ایشان بلند می‌شود و به داوران اعتراض می‌کند که من خواهش می‌کنم دوباره نمرات را جمع بزنید؛ من اول نمی‌شوم و فرد دیگری را نشان می‌دهد و می‌گوید ایشان اول می‌شود. ایشان بهتر از من قرآن خواند. با این حال به ایشان تحمیل می‌شود که اول است. وی رفتار ایثارگرانه‎ای داشت و نمود این آیه قرآن بود که «یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه»؛ کسانی که از خودشان می‌گذرند، در حالی این که موهبت مخصوص آنهاست.
زکی‌لو اظهار کرد: قرار بود جایزه وی را در نماز جمعه به وی بدهند، اعلام کردند که مسابقات میان قاریان جانباز انجام شده است و نفر اول را دعوت می‌کنند که بیاید جایزه را از امام جمعه بگیرد؛ وقتی اسمش را قرائت کردند، ایشان دیگر در این دنیا نبود. رفتارش منحصر به فرد بود و نشان می‌داد که مال این دنیا نیست و خداوند وی را خریده بود.

شهید عبدالکریمی

تهدید منافقین و جواب شهید عبدالکریمی
وی گفت: این شهید طی سانحه‌ای که هواپیمایش مورد اصابت قرار می‌گیرد، در منطقه روی کوه‌های غرب کشور ناچار می‌شود که هواپیما را ترک کند؛ چون در حال سقوط بود. وی از ماموریت برگشته بود. ایشان ناچار باید اجکت می‌کرد. وقتی بیرون می‌پرد، روی کوه فرود می‎آید و آسیب جدی می‌بیند و دو تا دستش می‌شکند و از ناحیه لگن خاصره دچار شکستکی می‌شود و برای مداوا هم ایشان را به آلمان اعزام می‌کنند. شهید نقل می‌کرد که در بیمارستان آلمان، منافقین به سراغش آمدند که از نظام جمهوری اسلامی و امام بد بگو و ابراز برائت و انزجار کن؛ ما شما را به آمریکا می‌بریم و امکانات در اختیار شما می‌گذاریم. آنان با این حرف‌ها می‌خواستند که ایشان را تطمیع کنند تا از نظام جمهوری اسلامی دل بکند و به سمت منافقین و آمریکا برود. به آنها می‌گوید بروید دنبال  کارتان. من مترصد این هستم که بهبودی پیدا کنم و برگردم و به کشور جمهوری اسلامی، قرآن و اهل بیت و و مردم کشورم خدمت و از آنها دفاع کنم.
زکی‌لو یادآور شد: خسرو بعد از آن که بهبودی نسبی یافت، به ایران برگشت و علیرغم اینکه از سوی نیروی هوایی به ایشان می‌گویند که دیگر نمی‌خواهد پرواز کنید، حقوق کامل هم می‌دهیم، ایشان می‌گوید که غیرتم قبول نمی‌کند که در منزل باشم و کشورم زیر آتش دشمن باشد. خودش داوطلبانه برای ماموریتی پرواز می‌کند تا اینکه در یکی از پروازها به شهادت می‌رسد.
وی تأکید کرد: شهید عبدالکریمی همیشه تواضع به خرج می‌داد و خود را از همه کمتر می‌دانست؛ در حالی که بیشتر از دیگران بود. در همان نماز جمعه وقتی اعلام کردند که شهید شده است، از جزءهای قرآن که شصت پاره می‌نامند، بین حاضران توزیع کردند؛ شب قبل از نماز جمعه که خانه ایشان رفتیم، من قرآن را باز کردم که برای تسلی خانواده بخوانم؛ آیه ۳۷ و ۳۸ سوره نور آمد که «رجال لا تلهیهم لا تجارة ...؛ مردانی هستند از مؤمنین، که هرگز تجارت و زندگی و معاش آنها موجب نمی‌شود که از یاد خدا غافل شوند. نماز به پا می‌دارند و زکات می‌دهند».

 

رفتارش مزیّن به اخلاق قرآنی بود
سرتیپ دوم خلبان محمود انصاری از دوستان و همرزمان شهید نیز از جلسات قرآنی یاد کرد که شهید به عنوان قاری و مدرس در پایگاه هوایی بندرعباس برگزار می‌کرد. این شهید از بطن مردم و اهل جنوب شهر تهران بود و از قبل از انقلاب هم تلاوت قرآن داشت؛ فردی بسیار شوخ بود. بسیار با روحیه بود در دوران دفاع مقدس که شهدای زیادی تقدیم کردیم. همه دوست داشتند با ایشان معاشرت داشته باشند، به ویژه در زمینه دوستی و انجام ماموریت و کارهای اداری؛ مشخص بود که معلم قرآن است، چون رفتارش به اخلاق قرآنی مزین بود.
به گفته انصاری، تواضع و فروتنی و اخلاق خوبی داشت. در مصرف کردن وسائل اداری و غذا خوردن بسیار مراعات می‌کرد و اخلاقش نمونه بود. به خاطر اخلاق خوشی که داشت پیش دیگران نمونه بود.
وی همچنین اظهار کرد: یکی از دوستانش که همسفر شهید در خانه خدا بود، می‌گفت که در آن سفر حالت عجیبی داشت و بسیار تضرع داشت و در پیشگاه خداوند التجاء می‌کرد و توسل داشت و اشک می‌ریخت. با اینکه اخلاق بسیار خوبی داشت و معلم قرآن بود. می‌پرسیدیم، چرا این طوری؟ می‌گفت شاید دیگر این فرصت پیش نیاید و باید بهترین بهره را از این سفر گرفت. بعد از مدت کوتاهی از آن سفر، وی به شهادت رسید.

لعن آل سعود توسط شهید حمیدرضا اسداللهی

 

لعن آل سعود توسط شهید حمیدرضا اسداللهی

 

 

 

حمید به آقا امام رضا(ع) ارادت زیادی داشت و همین طور به مقام معظم رهبری عشق و ارادت ویژه‌ای داشت. هر کاری می‌خواست بکند باید از آقا استعلام می‌گرفت. سال 94 عمره بودیم. یک هتل دستمان بود و شب جمعه دعای کمیل برگزار کردیم آن موقع تازه سعودی‌ها به یمن حمله کرده بودند.

 حمیدرضا دعای کمیل خواند و در بین فرازهایش سعودی‌ها را لعن می‌کرد. چند نفر پیشم آمدند و گفتند این بچه کله‌اش خراب است. اگر مأموران باخبر شوند که کار همه‌مان زار می‌شود. من هم گفتم به شما چه ربطی دارد. فوقش می‌آیند و مسئول کاروان که من هستم را می‌گیرند. به هرحال به خیر گذشت و وقتی در مدینه بودیم، تماس گرفتند و اطلاع دادند خانم حمیدرضا باردار است.

 پسرم گفت برای انتخاب نامش از حضرت آقا استعلام بگیریم. یک آشنایی در بیت داشتیم که رایزنی شد و آقا هم اسم احمد را برای کودک انتخاب کرده بودند

 

ارادت شهید محسن دین شعاری به حضرت زهرا

 

ارادت شهید محسن دین شعاری به حضرت زهرا

 

 

 

 

هميشه پارچه سياه كوچکی
 بالای جيب لباس سبز پاسداری اش دوخته شده بود؛ دقيقا روي قلبش...

 روی پارچه حک شده بود "السلام عليك يا فاطمة الزهرا".
همه میدانستند حاج محسن ارادت دور از تصوری به حضرت زهرا دارد...  هر وقت پارچه سياه كم رنگ ميشد
 از تبليغات، پارچه نو ميگرفت و به لباسش مي دوخت.... 
كل محرم را در اوج گرمای جنوب با پيراهن مشكی ميگذراند. 
در گردان تخريب هم هميشه توی عزاداری و خواندن دعا پيشقدم بود. 
حاج محسن بين عزاداريها بارها و بارها دم "يا زهرا(س)" ميداد و هميشه عزاداريها رو با ذكر حضرت زهرا(سلام الله عليها) به پايان مي برد.

 

 

شهیدی که می خواست با زبان روزه و لب تشنه شهید شود

 

شهیدی که می خواست با زبان روزه و لب تشنه شهید شود

 

 

 

همیشه می‌گفت: دوست دارم با زبان روزه و تشنه لب مثل آقا اباعبدالله شهید شوم و اگر فرصتی باشد با خون خودم بنویسم قائدنا خامنه‌ای‌

 و از طرفی می‌گفت: دوست دارم چهره من را غیر از این که حالا هستم ببینید، و سفارش می کرد اگر من شهید شدم نگذار بچه‌ها صورت من را ببینند

 همان شد که حسن می‌خواست، با زبان روزه، و بر اثر خمپاره؛ شهید شدند که از صورتش چیزی باقی نمانده بود

 

شهید حسن غفاری

شهید مدافع حرم

 

چون از علم اقتصاد سر درنمی آورم – پس فلان فلان اخوندها

 

چون از علم اقتصاد سر درنمی آورم – پس فلان فلان اخوندها

 

 

 

این یک حقیقت در جامعه می باشد که بسیاری افراد نه از سیاست چیزی سر در می آورند و نه از اقتصاد

اما اما

چنان در برخی دورهمی های شان در خانه ها و یا جاهای دیگر از اقتصاد و سیاست حرف می زنند که اگر در میان انها کسی باشد که واقعا علم اقتصاد را بداند از حرفهای بی ربط انها دهانش از تعجب باز می ماند

 

اکثر این افراد درک شان از علم اقتصاد اینگونه است

چرا اوضاع اقتصادی خراب است ؟

جواب انها:

فلان فلان اخوندها .... این اخوندهای فلان فلان شده پدر مملکت را درآوردند

 

اما

وقتی شما بروید پیش یک اقتصاد دان مسلما او این حرفها را نخواهد زد

چرا؟

چون او علم اقتصاد را می داند

 

  • - در واقع استعمار از عدم اطلاع افراد نسبت به اقتصاد و سیاست سواستفاده کرده و علت مشکلات را به گردن اخوندها
  • می اندازد
  • که این دلایل مختلف دارد
  • مثلا اخوندها جلوی استعمار ایستادند
  • یا دور کردن جوانها از کسانی که درس دین خواندند و بعد از طرف دیگر وارد کردن شبهات که خود به دلیل عدم اطلاع
  • جوانها از دین نتیجه جز فریب خوردن ندارد

 

 

حرفهای زیر را حوزه علمیه قم نزده بلکه سازمان های بین المللی می زنند:

 

از 8 میلیارد نفر در جهان – یک میلیارد نفر در گرسنگی زیاد قرار دارند

 

از 7 میلیارد بقیه هم دو سوم انها زور می زنند که یک زندگی بخور و نمیر داشته باشند

 

---

ایا می دانید 50 درصد کل ثروت جهان دست 2 درصد جهان است

--

 

فقر چگونه به وجود می آید؟

زمانی که ثروت ها دست عده ای قلیل جمع شود و بسیاری با بقیه پول های باقی مانده سر کنند

یعنی توزیع ناعادلانه ثروت

 

 

کافی است یک تحقیقات کلی از شرق آسیا تا خود اروپا و آفریقا و آمریکای جنوبی بکنید

 

---

 

 

// این را بدانید این عدم توزیع ثروت در جهان – به خاطر شیوه های اقتصادی است که برخی افراد مولتی میلیاردر که در حکومت های استعماری پست و مقام دارند ایجاد کردند //

 

 

مطلب بعدی:

دشمن از روش های پیچیده روان شناسی روی مخ مردم ایران استفاده می کند

 

آن قدر که مردم نسبت به یک اشتباه یک آخوند حساس شده اند

نسبت به آن پولداری که در یک مزایده یک تابلوی نقاشی به قیمت 300 میلیون میخرد

این حساسیت ندارند

 

چون دشمن با روان شناسی ذهن ها را فریب می دهد

 

 

////

متاسفانه در سی سال گذشته در ایران افرادی پست و مقام گرفتند که اکثرا غرب زده بودند و شیوه های اقتصادی استعماری را در کشور پیاده کردند و به خیال خودشان کار خوبی می کنند در حالی که این شیوه های اقتصادی

عمدا توسط استعمارگران طراحی شد